“آژنگ نیوز”:ناصر الدین شاه آن روز فوق العاده سردماغ ومکیف بنظر میرسید. طبق عادت صبح زود به حمام رفته و جامه او پوشیده بود ( هر روز پیراهن و زیر شلواری و جوراب شاه عوض میشد و البسه کهنه به نزدیکان و نوکران و خواجه باشی های مورد نظر داده می شد ) تسبیح شاه مقصودی بلند با دانه های گرانیها در دست شاه پیچ و تاب میخورد و صدای برخورد آنها با یکدیگر در فضای ساکت و صامت بیابان بگوش همراهان شاه میرسید.

کم کم از سر بالایی کوچکی که پشت دیوار شمالی کاخ صاحبقرانیه واقع شده بود گذشتند و شاه که با قدم های بلند و استوار راه می رفت احساس کرد که همراهان او نمی – توانند در پیاده روی با او همراه باشند و این حقیقت وقتی به ثبوت رسید که دو نفر درباری بعلت کبر سن به نفس نفس افتاده ولی ظاهراً بروی خود نمی آوردند .

شاه بدرخت کهنی تکیه کرد و در حالی که نفس عمیق می کشید رو بهمراهان خود گفت راستی که هوای مطبوع و دلنشینی است.

اما هنوز این جمله به پایان نرسیده بود. که در یک لحظه جسم سنگین مردی که خود را لا بلای شاخه های درخت مخفی کرده بودبه شدت برزمین خورد و از این حادثه غیر مترقبه شاه و همراهان لحظه لحظه ایی متعجب و وحشتزده برجای ماندند.به محض اینکه مرددهاتی روی زمین افتاد برق خنجر او چشم حاضرین را خیره کرد و در اینحال شاه متوجه شد که سو قصدی درکاراست. در حالی که بسرعت خود را از آن شخص دور میکرد فریاد زد او را بگیرید کافر است.

غلام بچه ای که این وضع را دید بدون اینکه بمرد مهلت بلند شدن بدهد مثل سگ چوپان خود را روی او انداخت و با این عمل بشاه فرصت داد که باندازه کافی از او فاصله بگیرد اما سوء قصد کننده مردی قوی هیکل بود و بدیهی است که غلام بچه ضعیف با دست و پای کوچک خود نمی توانست در مقابل او بارای مقاومت داشته باشد . پسرک این مطلب را خوب می دانست و بهمین جهت همین که احساس کرد مرد میخواهد بانیش خنجر کارش را بسازد دست برد و خصیتین وی را گرفته شروع بفشار دادن کرد.

جیرران - پایگاه اطلاع رسانی آژنگ

مرد بدبخت براثر این حمله ناگهانی فریاد جگر خراشی کشید و دو نفر درباری که دیدند حریف در تنگنا افتاده فورا از فرصت استفاده کرده و بطرف او دویدند. یکی از آنها با لگد بسر مرد نواخت و دیگری دولا شدو خنجر را از میان پنجه های زورمند وی گرفت و صد قدم آنطرف تر پرتاب کرد.

همین که مرد احساس خطر کردو ضمناً دید که حربه او را از دستش خارج کرده اند بایک تکان خود را از دست غلام بچه نجات داد و با سرعت هر چه تمامتر از طرف مشرق که خلوت و بی سر و صدا بود شروع بدویدن کرد در باریان که این منظره را دیدند بدون آنکه تعقیب قراری بپردازند داد و فریاد راه انداختند و صدای بگیرید بگیرید» در صحرا پیچید.

مرد همچنان میدوید و گاهی برگشته بهشت سر خودنگاه میکرد، اما هنوز بیش از سیصد قدم نرفته بود که پیر مرد دهقانی از بالای دیوار خرابه ای جلوی پای او پرید و در یک چشم بهمزدن چنان بابیل بزرگ و محکم خویش بر کمر اوزد که صدای آخ او بآسمان رسید و از شدت درد زانوها را بغل گرفته روی سبزه ها در غلطید – مرددهاتی مهلت نداد وفی الفور روی سینه او نشت و دستهایش را در دست گرفت – غلام بچه وقتی حریف را گرفتار دید رو بدر باریان کرد و در حالی که با تطرف میدوید گفت معطل چه هستید. اسپرش کردند ، بروید. همراهان شاه خود را به پیر مرد و امیر رسانده و هر یک با شتاب و عجله میخواست طنابی پیدا  کند تا دست و پای سوء قصد کننده را با آن محکم ببندد اما در آن بیابان چنین طنایی وجود نداشت ناچار پیر مرد بآنها گفت شما دست وپای او را محکم نگهدارید تا من بروم و طناب بیاورم .پیر مرد مجدداً از دیوار مخروبه بالا رفت و چند ثانیه بعد طناب ضخیمی همراه آورده و سوء قصد کننده را با آن محکم بست.بعد شاه طرف او آمد ابتدا نگاه غضب آلودی به اسیر انداخت و بعد رو به پیر مرد دهائی کرد و گفت خواست خدا بود که ما الحمد الله نجات پیدا کردیم.

پیرمرد که خیال میکرد با یکی از رجال و در باریان روبرو است و شاه را نشناخته بود؛ تعظیمی کرد و گفت بله قربان خواست خداوند بود. بعد با دست طرف دیوار مخروبه اشاره کرد اظهار داشت اگر میل دارید برای رفع خستگی به کلبه درویشانه ما تشریف بیاورید.

شاه نگاهی کرد و دری که بتواند از آن وارد با غچه شود ندید – پرسید ، از کجا باید رفت؟ پیرمردجلو افتاد وشاه ازعقب اوحرکت کرد.کمی که راه رفتند پشت همان دیوان مخروبه در کوتاه قرمزرنگی پیداشد.

پیر مرد گفت.اینجاست شاه که دارای قد بلندی بود دولاشدو قدم در باغچه محقری که گاوی در آن بسته بودند و دارای یک اطاق کوچک که گلی بود گذاشت. بمحض ورود شاه دخترک سیاه چشم گندم گونی رادید که برای گاو علوفه میریزد.

از صدای پای واردین دختر برگشت و تا چشمش به آنها افتاد،لحظه ای برجای خود متعجبانه ایستاد سپس دوان دوان خود را به اطاق رسانید و در رابست .

شاه سوآل کرد پیر مرد این دختر تست؟ پیرمرد دهاتی جواب داد:بله قربان خانه زاد است ازوقتی که مادرش مرده اوهمه کارها را انجام میدهد و ازمن نگهداری می کند.

شاه گفت: برای ما همین جلوی اطاق فرشی بینداز تا استراحت کنیم.

پیرمرد درحالیکه بطرف اطاق کاه گلی میرفت گفت: قربان حصیر پاره ما لیاقت شما را ندارد اما وقتی اصرار شاه را دیدداخل اطاق رفت.اما درمراجعت بارنگ وروی پریده ودست های لرزان جلوی پای شاه به خاک افتاد وگفت قبله عالم ،مرا ببخشید،نشناختم.قبله عالم جان و مالی ندارم تا به پایت نثار کنم.شاه دست او را گرفت و بلند کرد.پیر مرد حصیر را آورد و پهن کرد.شاء بدون تأمل روی آن قرار گرفت و پرسید اینجا قلبان هم پیدا میشود ؟

پیرمرد گفت بله تصادفا خانه زاد قلیان میکشم ولی قلیان چاکر کوزه گلی دارد.

شاه گفت همان را بیاورمعطل نکن .کمی بعد دخترکی درحالیکه چادرنمازچیت گلداربرسرکرده و روی خود را محکم گرفته بود به حضور شام مشرف شده و تعظیم کنان قلیان را درمقابل قبله عالم گذاشت.

شاه قاه قاه خندید و گفت:برای این بابا فکر یک زن بکن بتواند کارهایش را روبراه کند.

دخترگفت: کنیز کارهایش را انجام میدهم.شاه قاقاه خندید وگفت :عجب نمی خواهی زن بابا داشته باشی ..غصه نخور آخر تو باید منبعد بیایی و خدمت ما را بکنی.

دختر تعظیمی کرد وجواب داد باعث افتخار کنیز است .ساعتی بعد شاه کیسه کوچکی جلوی پیرمرد انداخت و درحالیکه می خواست ازباغچه خارج شود به پیر مرد دهاتی گفت با این پول سرو وضع خودت را درست کن و تا دو سه روز دیگر او را به اندرون بفرست. خودت هم بحضور مابیا تا ترتیب کارت را بدهم.

چند روز بعد دختر زیبا و با نمکی به حرم ناصرالدینشاه راه یافت و درگوشه و کنار شایع گردید که این دختر ( جبران ) کسی است که جان شاه را از خطر نجات داده حالأمورد توجه وعنایت مخصوص شاه قاجار قرار گرفته است.

گروه تاریخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *