“آژنگ نیوز”:سیاستهای مطبوعاتی پهلوی دوم در خاطرات حسین عدل مدیرکل اطلاعات و مطبوعات وزارت امور خارجه چنین آمده است:از خرداد ماه ۱۳۴۶ تا شهریور ۱۳۴۸ که مدیرکل اطلاعات و مطبوعات وزارت امور خارجه بودم چند ماهی یکی از وظایف این بود که هر روز صبح حدود ساعت ۸ پیش از رفتن به دفتر کار در جلسه‌ای که در دفتر وزیر اطلاعات تشکیل می‌یافت شرکت کنم.
وظیفه اصلی این کمیسیون بررسی و اتخاذ تصمیم درباره نوشته‌های مطبوعات کشور مطالب کتاب‌ها و حتی اشعار صفحات گرامافن و نوار موسیقی و گفتارهای رادیویی و به طور خلاصه تعیین چهارچوبه سانسور بود نمایندگان نخست‌وزیری ساواک فرهنگ و هنر و شهربانی کل کشور و رادیو تلویزیون و مدیر خبرگزاری پارس و معاون مطبوعاتی وزارت اطلاعات و شخص وزیر اطلاعات اعضای ثابت این کمیسیون بودند.
من سر راه وزارت اطلاعات که در میدان ارک بود جلو وزارت امور خارجه توقف کوتاهی می‌کردم راننده می‌دوید و از متصدی تلکس آخرین اخبار دنیا را می‌گرفت و می‌آورد و من در فاصله کوتاه بین وزارت خارجه و وزارت اطلاعات به مناسبت عبور و
مرور سنگین اتومبیل‌ها، فرصت کافی می‌یافتم خبرها را بخوانم و در کمیسیون وزارت اطلاعات، نظریات وزارت خارجه را درباره آنها شرح بدهم، تا تفسیر رادیو و جراید در راستای سیاست خارجی کشور باشد.
اگر اتفاق تازه‌ای از قبیل کودتا و انقلاب و تغییر دولت یا عقد و یا نقض پیمان‌ها و تجاوزات و اختلافات تازه در روابط بین کشورها طی شب گذشته روی داده بود که هنوز رویه ما، یعنی در واقع نظر شاهنشاه درباره آنها، معلوم نبود، در بازگشت از وزارت اطلاعات به اطلاع اردشیر زاهدی وزیر امور خارجه می‌رساندم تا همان روز، نظر شاه را جویا شود و این نظر را در اختیار من بگذارد که بعداز ظهر همان روز به آگاهی وزیر اطلاعات برسانم.
باید دانست که وزیر خارجه اگر در مسافرت بود، معاون اول او هر روز نزد شاه می‌رفت، در حالی که نخست وزیر فقط هفته‌ای یک بار آن هم با کسب اجازه قبلی به نزد شاه می‌رفت به این ترتیب سیاست خارجی کشور رأساً توسط شاهنشاه تعیین می‌شد و به وسیله وزیر خارجه به مرحله اجرا در می‌آمد. در زمان وزارت اردشیر زاهدی دولت و نخست وزیر مداخله‌ای در این کارها نداشتند، فقط رونوشت گزارش‌ها را می‌دیدند.
در دوران وزارت اطلاعات آقای جواد منصور، وی همیشه شیرکاکانوی بسیار خوشمزه‌ای سفارش می‌داد که در آن ساعات صبح خیلی مطبوع و چون آن زمان سیگار کشیدن جزو گناهان کبیره به شمار نمی‌آمد، راحت سیگار می‌کشیدم و به حرفهای اعضای کمیسیون که بعضی از آنها برایم خنده‌دار و گاهی تأسف‌آور بود گوش می‌دادم.
روزی از روزها آقای دکتر منوچهر آزمون که او را از زمانی که رئیس اداره اطلاعات ایران در اروپای غربی (با مقام رایزن و سپس وزیر مختار در پاریس) بودم، به عنوان مزاحم و مخالف و ناسازگاری رژیم می‌شناختم و حالا می‌دیدم معاون وزارتخانه و عزیز دردانه دستگاه شده است، شماره‌ای از روزنامه اطلاعات را به روی میز انداخت و با اشاره به آگهی نمایندگی فروش اتومبیل‌های ساخت شوروی (توگلیان) گفت: این قبیل آگهی‌ها تبلیغات کمونیستی است و باید جلوگیری شود. نگاه کردم و دیدم عنوان آگهی جمله: شاهکار صنایع عظیم اتحاد جماهیر شوروی می‌باشد و دکتر آزمون این جمله را تبلیغ برای شوروی و در نتیجه کمونیسم می‌دانست. با وجودی که مداخله در این امر جزو وظایف من نبود، معهذا خودداری نکردم و گفتم: «گذشته از اینکه چنین برداشتیبچه‌گانه است، همین آگهی می‌تواند کنایه‌آمیز هم باشد، زیرا اتومبیل‌های ساخت شوروی در ایران امتحان بد داده‌اند و در مقایسه با اتومبیل‌های ساخت اروپا و آمریکا نواقص فراوان دارند، در نتیجه برداشت خواننده آگهی می‌تواند منفی باشد و با خود بگوید وای بر صنایع عظیمی که شاهکارش چنین اتومبیل‌هایی است، به هر حال آزمون که در آلمان
با داشتن تمایلات چپ‌گرایانه بلای جان وابستگی‌های مطبوعاتی بود و حالا گفته‌ها و اندیشه‌هایش را با جان و دل می‌پذیرفتند، حرف خود را پیش برد و قرار شد جملات آگهی را طبق نظر ایشان عوض کنند.
آزمون تنها کسی نبود که باطناً و ظاهراً تغییر روش داده بود و بله‌م‌های ترقی را در دستگاه به سرعت طی می‌کرد. نظایر او فراوان بودند و من فقط از دو نفر آقایان که با آنان سروکار داشته‌ام نام می‌برم، یکی محمود جعفریان بود که در تلویزیون کار می‌کرد و چون عربی می‌دانست کارشناس امور خلیج فارس و ممالک عربی شده بود و بسیاری از دستگاه‌ها به نظریات او ارج می‌نهادند. برعکس هرگز ندانستم روی چه حسابی هادی هدایتی بیش از ۱۲ سال وزیر بانفوذ کابینه هویدا باقی ماند. وی هنگامی که پیشه‌وری در تبریز خود مختاری اعلام کرده بود، همکلاس من در دانشکده حقوق بود. روزی من و آقای چیت‌ساز و دو سه تن دیگر از محصلین آذری، پارچه سفیدی که روی آن به نقل از شیخ محمد خیابانی شعار آذربایجان جزء لاینفک ایران است نوشته شده بود، به دانشکده آوردیم و خواستیم از سر در ورودی دانشکده آویزان کنیم، ناگهان هدایتی و چند نفر دیگر با چوب و چماق سر ما ریختند، پارچه را تکه‌تکه کردند و ما را تا آنجا که می‌خوردیم کتک زدند. آنها از فحش‌هایی که به ما می‌دادند معلوم بود سخت طرفدار استقلال و جدایی آذربایجان هستند. به هر حال برگردیم سر کمیسیون‌های وزارت اطلاعات.
نماینده وزارت فرهنگ و هنر که بیشتر اوقات شخصی بود به نام زندپور در یکی از جلسات گفت چاپ کتب به لهجه‌های محلی، یعنی ترکی و کردی و بلوچ مصلحت نیست و باید ممنوع شود. در اینجا هم نتوانستم جلو خودم را بگیرم و با وجودی که با کار من ارتباط نداشت، با تدبیر و احتیاط گفتم در بیشتر شهرستان‌ها مردم کوچه و بازار فارسی نمی‌دانند و هر چه به زبان فارسی تعریف از شاه و مملکت بکنند، کسی نمی‌فهمد چه می‌گوید، باید نه تنها با آنها به زبانی که سرشان می‌شود، حرف بزنید، بلکه تشویق کنید تعریف از مملکت و وطن و پادشاهشان را به زبانی که بلدند به عمل بیاورند. نمی‌دانم حرف و نظر من چقدر اثر کرد، ولی در هر حال در صورت جلسه یادداشت کردند. در جلسه ۱۴ تیرماه سال ۴۸، نماینده شهربانی سرهنگ امیر اصلانی گفت مجله رنگین کمان نوشته است هزینه زندگی ۱۲٪ بالا رفته است. باید سردبیر احضار و به او تذکر داده شود از انتشار اخبار دروغ و تحریک‌آمیز خودداری کند. تعصب بعضی از مقامات در انکار تورم در حالی که به حدود ۲۰٪ هم رسیده بود و همه روزه در زندگی عموم خانواده‌ها اثر می‌گذاشت، کار بسیار ناشیانه‌ای بود. به طور کلی به هنگام بزرگداشت سالگرد روز ۲۱ آذرماه روز نجات آذربایجان، یاد و با ذکر نام قوام‌السلطنه نخست وزیر به کلی ممنوع بود، به همین نحو در سالگرد ملی شدن صنعت نفت نباید از دکتر مصدق یاد می شد. آذربایجان را شاه نجات داده بود و نفت را هم او ملی کرده بود. در ۱۴ مرداد روز جشن مشروطیت قلمفرسایی زیاد درباره فداکاریهای مجاهدین تبریز به سرکردگی سردار ملی ستارخان و سالار ملی باقر خان مورد قبول نبود و جراید باید از بزرگداشت آنها خودداری می‌کردند. صمد امامی که مرد بسیار نکته سنج و شوخ و بذله‌گویی بود با کنایه می‌گفت معلوم است آقا، با بودن اسامی زیبایی مانند فرحناز و شهناز و آریامهر و پهلوی، معنی ندارد خیابانها و میدانهای تبریز با اسامی زشت و بیگانه مانند ستارخان و باقرخان نامگذاری شوند. میدان ورزش هم البته باید به اسم پهلوی نظیر فرحناز باشد.
رستم دستان یا دیگر قهرمانان ول معطلند. همین گفته کنایه آمیز آقای امامی که با لهجه شیرین آذری ادا می‌کرد، نمونه مشتی از خروار است که چگونه سیاست غلط تبلیغات و سانسور مملکت اثر معکوس داشته و موجب شده بود مردم شعارهای دولتی را دست بیاندازند و مسخره بکنند. ژنرال دو گل همیشه می‌گفت مسخره کننده است. کاری نکنید که مردم به شما بخندند و مسخره‌تان بکنند.
متأسفانه سیستم سانسور و تبلیغات مملکت جز ایجاد بدبینی و بی‌اعتقادی بین طبقات مختلف، از لشکری گرفته تا کشوری، اثر دیگری نداشت. یکی از کارهای خنده‌دار این بود که شهرداریها و فرمانداریها و استانداریها و مؤسسات کشوری و لشکری به مناسبات مختلف از قبیل روز نیایش برای رفع خطر از شاهنشاه در حادثه سوءقصد یا سالگرد انقلاب شاه و مردم و روز چهارم آبان با صرف هزینه سنگین آگهی‌های بلندبالا در جراید چاپ می‌کردند که در آنها پس از چاپلوسیهای معموله اقدامات عمرانی که تحت توجهات ملوکانه زیر پرچم انقلاب شاه و مردم انجام داده‌اند به اطلاع مردم می‌رسید. به عنوان نمونه روز ششم بهمن ۱۳۴۶ فرماندار شاهی مازندران یک صفحه تمام در روزنامه کیهان آگهی گذاشت که نیمی از آن فهرست عملیات عمرانی انجام شده شهرداری شاهی زیر پرچم انقلاب شاه و مردم از ۱۳۴۱ تا ۱۳۴۶ بود. ماده۱۷ این فهرست عبارت بود از خرید یک دستگاه اتومبیل سواری پوک برای شهردار، ماده ۳۳ عبارت بود از خرید یک نردبان فلزی برای نصب مجسمه شاهنشاه و ماده فلانبرای احداث توالت عمومی تحت توجهات ملوکانه، من این آگهی‌ها را علاوه بر این که در مهمانی وزارت خارجه به آقای خسروانی وزیر کشور نشان دادم، در کمیسیون وزارت اطلاعات نیز مطرح کردم و گفتم نظایر این آگهی‌ها بهترین وسیله است که مردم تمام کارهای دولت را به مسخره بگیرند. از چه زمانی خرید اتومبیل سواری برای شهردار جزو عملیات عمرانی شده است و چرا باید احداث توالت عمومی از اثرات توجهات ملوکانه به شمار آید.

این ایرادات کهگاه گرفتاریهایی برایم ایجاد میکرد و یک بار آقای مهدی شیبانی استاندار مازندران تلفن کرد و با عصبانیت گفت شما که حزب مردمی هستید چرا از شهردار شاهی که او هم حرب مردمی و از خودمان است ایراد گرفته اید .شکایت شما را به آقای علم و پرفسور عدل خواهم کرد.
البته به موازات عدم توجه عمدی یا سهوی مقامات مسئول سانسور به مسائل روانی که موجب میشد در جراید مطالب ظاهراً دولت پسند ولی در واقع زیان بخش چاپ شود.
گربه رقصانیهای بعضی از عوامل زیرک ضد رژیم در رسانههای گروهی اثرات ویرانگر داشت به عنوان مثال در اسفند ۴۷ که سیل بزرگی در خوزستان جاری شده بود و منطقه وسیعی را زیر آب گرفت و هزاران خانواده روستایی آسیب زده و آواره شدند روزنامه ها در صفحه اول عکس آقای هویدا را در حالی که از داخل هواپیما با دوربین به مناطق سیل زده نگاه میکند و لبخند بر لب دارد و گل ارکیده همینگوی به یقه کت زده است چاپ کردند کسی به این عکس ایراد نگرفت ولی وای اگر در همین روزنامه مینوشتند هزینه زندگی بالا رفته است.
خبر ازدواج دختر والاحضرت شمس را که دفتر ایشان در اختیار جراید گذارده بود روز سالگرد فوت امام حسن در کنار شرحی مربوط به وفات این امام چاپ کردند و مخصوصاً نوشتند مراسم ازدواج در واتیکان انجام یافته است خبر انتصاب آقای گلسرخی که سواد فارسی نداشت ولی به مناسبت دوستی با والاحضرت اشرف به توصیه ایشان به معاونت وزارت اطلاعات و جهانگردی منصوب شده بود در همه جراید با آب و تاب چاپ کردند و باید بگویم اثر بسیار منفی در کارمندان این وزارتخانه که مأمور تبلیغ خوبیها و پاکیهای رژیم بودند ایجاد کرد و اغلب با من درد دل میکردند و میگفتند چطور به این ترتیب باور کنیم در مملکت لیاقت و کاردانی شرط ترقی است و بخواهیم کارمندها از ته دل و بر اساس باور و اعتقاد مبلغ رژیم بشوند
تا زمانی که عبدالحسین حمزاوی معاون مطبوعاتی وزارت خارجه بود و قسمتی از کارها را انجام میداد وقت و فرصت برای شرکت در کمیسیونهای وزارت اطلاعات را داشتم ولی آن روزی که با حکم مأموریت مسافرت به تقریباً تمام کشورهای آفریقای غربی و شرقی جهت مطالعه و اظهار نظر درباره این که کجاها بهتر است سفارت و یا کنسولگری باز کنیم و یک بلیت هواپیما به قطر یک کتابچه در جیب به دفتر آقای اردشیر زاهدی رفتم تا ضمن خداحافظی و شنیدن آخرین دستورات رهسپار مأموریتی بشوم که میتوانست جالب ترین مأموریت زندگی ام بشود و از مدتها پیش خوشحالی آن را داشتم.

مدیر تصویر1 - پایگاه اطلاع رسانی آژنگ


وزیر آب پاکی به روی تمام خوابهای طلایی من ریخت و گفت این قارپط امروز رفت پی کارش تو فعلاً سر جایش بنشین تا یکی پیدا شود. آن وقت برو جریان این بود که در آن روز که نهم جون ۱۹۶۷ بود، وزیر با هیجان منتظر آخرین اخبار قاهره است زیرا دشمن نمره یک ایران عبدالناصر استعفا داده و میلیونها نفر به خیابانها و میدانهای قاهره سرازیر شده‌اند و با تظاهرات گسترده می‌خواهند که جمال عبدالناصر استعفای خود را پس بگیرد و تهران با نگرانی و هیجان منتظر تحولات است. وزیر آقای حمزوی را احضار می‌کند و می‌پرسد آخرین خبرها چیست؟ حمزوی که به کلی از جریانات بی خبر بوده، جواب می‌دهد قربان عرضی نیست. وزیر فریاد می‌زند چطور شما که معاون مطبوعاتی من هستید از دنیا و مافیها بی خبرید و از خبری به مهمی استعفای ناصر بی اطلاعید؟ تشریف ببرید خانه… استراحت برایتان لازم است. البته خانم افخمی منشی وزیر که اتاق پهلو بوده می‌گفت صدای بلند و شماتت آمیز وزیر را ما هم می‌شنیدیم و مرخص کردن حمزوی را جملات احترام آمیز توأم نبوده است. با این همه موقعی که حمزوی پریشان از دفتر وزیر خارج می‌شود، خانم افخمی می‌پرسد چه خبر است؟
حمزوی جواب می‌دهد چیزی نیست ابراز عنایت فرمودند. به هر حال نشستن پشت میز حمزوی با همان مقام مدیرکلی و اداره امور مستقیماً زیر نظر وزیر، آن چنان بار سنگین به دوش من گذاشت که دیگر ندرتاً می‌توانستم در جلسات وزارت اطلاعات شرکت کنم و در موارد لزوم نظریات وزارت خارجه را تلفنی به اطلاع وزیر اطلاعات می‌رساندم.
در دوران وزارت آقای اردشیر زاهدی، یکی از تصمیماتی که گرفتم و خلاف جریان عادی اداری بود ولی بعدها خیلی از این تصمیم راضی و خوشحال بودم. روزی بود که به من گفتند شاه از نحوه انتشار مصاحبه‌شان در کیهان اینترنشنال ناراضی است و معتقدند کیهان مطالب خبرگزاری را تغییر داده است. در این مورد مطالب کیهان را با خبر آژانس مقابله کرده و نتیجه را گزارش بدهید. من با دقت خبر آژانس فرانس پرس را با خبر کیهان مقابله کردم و موارد اختلاف را نوشتم و اضافه کردم چون از فرانسه به انگلیسی ترجمه کرده‌اند، باعث شده عبارات با اصل انگلیسی متفاوت باشد.
گزارش من پس از شرفیابی وزیر به پیشگاه شاه، به روی میزم برگشت و من از ملاحظه نوشته وزیر در حاشیه گزارش خشکم زد. گزارش متن از شرف عرض پیشگاه مبارک ملوکانه گذشت را داشت و وزیر زیر آن نوشته بود: اصولاً این روزنامه کنترل ندارد و ارگان ایرانی نیست.

بدیهی است وزیر این نوشته را پس از نشان دادن گزارش به شاهنشاه نوشته بود و عین فرمایشات شاه را به روی کاغذ آورده بود، منتهی از نظر نزاکت نخواستند بنویسند: اوامر ملوکانه چنین شرف صدور یافت… و با این که فرمودند اصولاً این روزنامه کنترل ندارد و ارگان ایرانی نیست. در دفتر محرمانه وزیر رسم بود که دستخط‌های شاه را درگاوصندوق محرمانه نگه می‌داشتند تا به دست هر کس نیافتد بسیاری از این نوشته‌ها می‌توانست برای شاه دردسر ایجاد کند و نمودار نکات ضعف وی بشود.
خدایا چه کنم؟ گذشته از این خودم کیهان اینترناشنال را یکی از بهترین روزنامه‌های کشور، چه از حیث صفحه‌بندی و چه از لحاظ مطالب می‌دانستم و با آقای کاظم زرنگار و دیگر نویسندگانش دوست بودم. روزنامه به دستگاه کیهان و دکتر مصباح‌زاده باجناق مورد احترام من تعلق داشت و جمله ارگان ایرانی نبودن به هیچ وجه به این روزنامه نمی‌چسبید و اتهام نستجیده‌ای بود. از طرف دیگر جمله اصولاً این روزنامه کنترل ندارد نشان می‌داد که شاه به این همه سانسور که در کار مطبوعات به کار می‌رفت راضی نیست و می‌خواهد روزنامه‌ها را کاملاً چهارمیخ و دست و پا در زنجیر بمانند.
طبق رویه عادی می‌بایستی رونوشتی از موضوع به نخست‌وزیری (ساواک) بفرستم، ولی می‌دانستم اگر این نوشته به دست آنها بیافتد دمار از روزگار نویسندگان کیهان در می‌آورند و آنان را زیر بمباران سؤال خواهند گرفت که بگو اعتراف کن… ارکان کدام مملکت خارجی هستی و از این قبیل بازی‌های رنج‌آور. از طرف دیگر اگر روزنامه رقیب، یعنی اطلاعات مسعودی از این خبر مطلع شود ول کن معامله نخواهد بود و به مقامات برای پیگیری موضوع فشار خواهد آورد تا به کلی دست و پای کیهان را ببندند. با در نظر گرفتن این پیامدها، هر چه یادداشت‌کشو هر را کشیدم و گزارش را زیر پرونده‌ها گذاشتم و از گردونه عادی خارج کردم. البته می‌دانستم آقای زاهدی هم دوست دارد با جراید روابط خوب داشته باشد و اهل پرونده‌سازی و فراهم آوردن موجبات اذیت و آزار آنها نیست، این است که اگر روزی می‌پرسید آن گزارش چه شد، با جواب ساده قربان تذکر لازم داده شد سر قضیه را هم می‌آورد و ایشان نیز متوجه می‌شدند که پیگیری موضوع از چندین لحاظ منجمله برای پرستیژ خود شاه صلاح نبوده است.
در بازگشت از مأموریت کانادا، با وزارت خارجه‌ای روبرو شدم که با دوران آقای اردشیر زاهدی تفاوت بسیار داشت. آقای عباسعلی خلعتبری در رأس وزارتخانه قرار داشت. وی با امیرعباس هویدا بسیار نزدیک بود و اغلب در کارها با همدیگر مشورت می‌کردند و به این ترتیب هویدا در وزارت خارجه نفوذ فراوان یافته و عده‌ای از نزدیکان خود مانند نصیر عصار (معاون سیاسی) و مصطفی هدایتی (معاون اداری) را به پست‌های بالای وزارت خارجه گمارده بود. آقایان که دل پری از آقای اردشیر زاهدی داشتند،
خواهی نخواهی نمی‌توانستند از من که سخنگوی او بودم و در زمان وزارتش یکه‌تازی می‌کردم، خشنود باشند. چطور این همه معاون و مدیر کل فراماسونی می‌توانستند فراموش کنند که من در زمان آقای زاهدی به دستور وزیر جلو میزشان حاضر می‌شدم و می‌گفتم همین حالا باید استعفایتان را از فراماسونری بنویسید و به من بدهید.گذشته ازاین چون سخنگوی سپه زاهدی نخست وزیر هم بودم، جبهه ملی ها هم من نظر خوبی نداشتند.
به این ترتیب با محیط غیر دوستانه ای روبرو شدم که باعث گردید یک سال و نیم بیکار بمانم و با عناوین پوچ بازرس و یا مشاور و مهماندار، افسرده و دلمرده در واقع خانه نشین بشوم. بالاخره هوشنگ با تمانقلیچ که مدیرکل اقتصادی و سرپرست اداره همکاریهای منطقه ای بین ایران – ترکیه – پاکستان بود به دادم رسید و از من دعوت کرد ریاست این اداره را به عهده بگیرم، من هم با خوشحالی پذیرفتم.

در اواسط آبان ۱۳۵۵، دری به تخته خورد و چون کسی را برای اداره امور اطلاعات و مطبوعات نداشتند، برای بار دوم به مدیریت کل اطلاعات و مطبوعات منصوب شدم، این بار نیز مستقیماً زیر نظر وزیر کار میکردم ولی مداخلات ناروا از همه طرف میشد که بعضاً نتایج ناگواری به بار می آورد. وضع ایران و دنیا نیز خیلی با چند سال پیش فرق کرده بود.
پرزیدنت کارتر رئیس جمهوری آمریکا بود و دستگاه وی خصوصاً سایروس ونس وزیر خارجه در زمینه رعایت حقوق بشر به ایران فشار می آورد. ایران مغرور از افزایش درآمد نفت خدا را بنده نبود. شاه در مصاحبه های مطبوعاتی، زمامداران ممالک اروپایی را به ضعف و حتی عدم کفایت و لیاقت متهم میکرد. نخست وزیر هویدا میگفت ایران در مدار کشورهای بزرگ صنعتی قرار گرفته است. وزیر اقتصاد ایران، هوشنگ انصاری قراردادهای چند میلیاردی امضاء میکرد و ایران شرکت هواپیمایی پان امریکن و سهام کارخانجات کروپ آلمان را خریداری میکرد. شاه در یکی از سخنرانیهای معروفش در جواب آنهایی که انتقاد میکردند و ایراد میگرفتند گفت: مه فشاند نور و سگ عوعو کند.
هواپیمایی هما در مجلات نیوزویک و تایم آگهی هایی گذاشته و مدعی بود ایران در سال۱۹۹۰ پنجمین قدرت صنعتی دنیا (بعد از آمریکا – روسیه – آلمان – ژاپن) خواهد شد یعنی جلوتر از فرانسه و انگلیس و کانادا و ایتالیا، با همه این ادعاها در واقع ایران در سراشیب وضع بد اقتصادی قرار گرفته بود. دستگاههای دولتی آن قدر بی حساب ماشین آلات و لوازم سفارش داده بودند که بنادر کشور قادر به تخلیه کشتی ها نبودند و ایران سالیانه حدود یک میلیارد دلار خسارت به عنوان سورشارژ به کشتیها میداد. این سفارشات اغلب غیرضروری و به هوای استفاده از کمیسیون مربوطه به عمل می آمد.

امتیاز تمام روزنامه ها را لغو کرده و فقط چهار تا روزنامه باقی گذاشته بودند که عبارت بودند از صبح ها، رستاخیز و آیندگان و عصرها کیهان و اطلاعات. حزب هم فقط رستاخیز بود و شاه گفته بود هر که نمی پسندد پاسپورتش حاضر است بگیرد و برود.
بعد از هارت و پورتهای اوایل افزایش درآمد نفت، کار به پیسی کشید تا جایی که ایرانی که به بریتانیا دو میلیارد وام داده بود حالا به این در و آن در میزد تا وام بگیرد رسانه های غربی خصوصاً اشپیگل آلمان در این موقع است که با یادآوری ادعاهای ایران در سالهای پیش مقالات تندی نوشتند که خلاصه آن این معنا را میداد آن افتاده ها چه شد؟ حالا چطورید؟ یک روزنامه فرانسوی ایران را به آن قورباغه ای تشبیه کرده بود که آن قدر باد کرد که ترکید در چنین محیط و وضعی ایران سیاست تبلیغاتی معین و صحیحی نداشت. به عنوان نمونه در پاریس پنج دستگاه دولتی با تشکیلات وسیع (خانه ایران – تلویزیون – خبرگزاری پارس – نمایندگی وزارت اطلاعات و جهانگردی و وابستگی مطبوعاتی سفارت با یکدیگر رقابت میکردند و کارها دوباره و چهارباره شده مسئولیتها از بین رفته بود خود من در مقام مدیریت کل اطلاعات و مطبوعات وزارت خارجه نمی دانستم جوابگوی چه کسی باید باشم آقای امیر طاهری سردبیر مقتدر کیهان که از طرف نخست وزیر تقویت میشد زنگ میزد و میگفت: سرمقاله ای که امروز نوشته ام به تمام نمایندگیها مخابره کنید یعنی چه؟ تا وزیر به من دستور ندهد چنین کاری ممکن نیست میگفت دستور خواهد داد نخست وزیر آقای فرهاد نیکوخواه را به نخست وزیری آورده دم و دستگاه جداگانه تبلیغاتی راه انداخت بود.

مدیر تصویر2 - پایگاه اطلاع رسانی آژنگ


هنگامی هم که وزیر دربار شد نیکوخواه را به دربار برده در برابر دستگاه دولت بساطی به نام تصویر ایران راه انداخت نیکوخواه اغلب به ادارات مختلف وزارت خارجه تلفن میکرد و نظریات تبلیغاتی دولت را بازگو میکرد و یکی از همین تلفنها است که زیر پای نصیر عصار معاون سیاسی را جاروب کرد و موجب اخراج وی از خدمت گردید گذشته از اینها آقای قریشی از طرف حزب رستاخیز و البته وزیر اطلاعات هر کدام ساز جداگانه ای میزدند.

روز یکشنبه ۱۴ آوریل ۱۹۷۷ فرهاد نیکوخواه به آقای نصیر عصار خبر میدهد که نخست وزیر مایل است شما یک مصاحبه مطبوعاتی تشکیل بدهید به نمایندگان رسانه ها اطلاع داده شده است و همگی سر ساعت ۱۰ در دفتر جناب عالی خواهند بود.
این مصاحبه بدون حضور و حتی اطلاع من انجام مییابد به طوری که بعداً شنیدم سؤالات بیشتر درباره کمک ایران به زنو و نیز اوضاع پاکستان بود در مورد پاکستان که در آنجا ذوالفقار علی بوتو با مخالفتهای شدید روبه رو بود و امکان برکناری اش می رفت سؤال میکنند اگر بوتو رفت سیاست ایران چه خواهد بود آقای عصار جواب میدهد جریانات پاکستان مسأله داخلی است و روی کار آمدن احزاب مخالف تغییری در روابط دو کشور نمیکند در همین پاسخ است که عصار مرتکب بزرگترین اشتباه میشود زیرا نه فقط دولت ایران پشتیبان بوتو بود بلکه شاه شخص ذوالفقار علی بوتو را بسیار دوست میداشت و خصوصاً که همسرش نیز ایرانی بود خبر گزاریها بلافاصله خلاصهمصاحبه را بدون اینکه من ببینم مخابره کردند. ساعت یک بعداز ظهر بود که خانم مفتاحمنشی وزیر خارجه زنگ زد و گفت با شماره ۳۹۹ (شماره خانه وزیر خارجه) فوری باوزیر صحبت کنید. منوچهر فرمانفرمائیان سفیر ما در ونزوئلا در دفتر من نشسته بودقهوه می‌خورد.
در روز دیگر بنا بود رئیس جمهوری ونزوئلا به تهران بیاید. نمره ۲۹۹ را گرفتم وزیر که همیشه آرام بود با تندی و عصبانیت گفت چه کسی اجازه داده عصارمصاحبه بکند و این مزخرفات را بگوید. هیچ کس بدون اجازه من حق ندارد مصاحبهبکند. شما هم نباید زیر بار بروید فوری تحقیق کنید و گزارش بدهید. روزنامه‌ها هم نبایدمصاحبه را منتشر کنند. اعلیحضرت خیلی عصبانی شده‌اند. گوشی را گذاشتم.
فرمانفرمائیان که بو برده بود خبر مهمی اتفاق افتاده پرسید چه شده؟ گفتم افتضاح شدهشما عصری برای مسائل مطبوعاتی مربوط به سفررئیس جمهوری تشریف بیاورید حالا خیلی کارهای فوری دارم. بلافاصله سردبیران اطلاعات و کیهان را پای تلفن خواسته – سردبیر اطلاعات گفت خبر با عکس آقای عصار در سراژوه با عناوین درشت چاپ شده است و آماده توزیع است گفتم باید همه را دور بریزید و سر لوحه و صفحه اول را عوض کنید. چون دسترسی به سردبیر کیهان را نیافتم از معاون وزارت اطلاعات خواهش کردم فوری به هر نحوی که لازم است جلو چاپ هر مصاحبه آقای عصار را در کیهان بگیرد. روز بعد آقای نصیر عصار از کار برکنار گردید و این جریان به مداخلات آقای نیکوخواه نیز در امور مطبوعاتی وزارت خارجه خاتمه داد…
به نظر من وزارت اطلاعات و تبلیغات صحیح برای رژیم شاه از وزارت جنگ مهم‌تر بود ما با کسی جنگ گرم نداشتیم در حالی که مملکت از داخل و خارج با یک جنگ سرد روانی شدید روبه‌رو بود. راه مقابله با این جنگ سرد سانسور احمقانه و بچگانه رسانه‌ها نبود. باید مردم به صداقت و صلاحیت کارگزاران رژیم معتقد می‌شدند.
روزنامه‌های کنترل شده آن هم با تیراژ محدود و گفتارهای رادیویی به دور از واقعیات و احزابی که در جامعه ریشه نداشتند به هیچ وجه نمی‌توانستند مردم را به رژیم نزدیک کنند. تلاشهایی در ماههای آخر رژیم در جهت اتخاذ یک سیاست تبلیغاتی به عمل آمد.

ولی دیر و نوش داروی پس از مرگ سهراب شده بود و شاه هم بدبختانه تا روزهای آخر متکی به خارجیهایی بود که بیشتر به فکر منافع خودشان بودند تا دوستی ایشان. این است که نه فقط تا آخرین دقیقه در ایران انتقادات و توصیه‌های مشاورین ایرانی را در حکم عوعو سگ می‌دانست و راهنمایی و توصیه خارجی را با جان و دل پذیرا بود و این رویه را حتی در دوران تبعید و آوارگی هم رها نکرد و دست و پا بسته خودش را در اختیار داوید و کفار و نمایندگان آرمانو گذاشت که از نتایج آن همگی آگاهی داریم.
در سال ۱۳۲۶ که دانشجوی دانشکده حقوق بودم. سه نفر از خانواده ما در کابینه قوام السلطنه شرکت داشتند که عبارت بودند از مصطفی عدل منصور السلطنه وزیر دادگستری احمدحسین عدل وزیر کشاورزی و ابوالحسن صادقی (بسرعمه من) وزیر راه چون پدرم بزرگ خانواده بود اغلب به دیدار او می آمدند و من درددلهای آنها را می شنیدم که می گفتند هر چه آقا (یعنی قوام السلطنه) به این جوان می گوید بنشین سلطنت بکن بگذار مشکلات و عدم رضایتها متوجه ما بشود زیر بار نمی رود و شب و روز کارش انتریک و چوب لای چرخ دولت گذاشتن است.

خدا عاقبت کارها را خیر کند. این حرف را در تیرماه ۱۳۲۶ می شنیدم بعدها مصدق به قرآن قسم خورد که به سلطنت وفادار است اعتماد نکرد دیگر نخست وزیران قوی مانند رزم آرا و ساعد و زاهدی و حتی امینی را با هزار و یک دسیسه برکنار کرد تا خودش جلو بیافتند و هم حکومت بکند و هم سلطنت و بخواهد که حتی افتتاح یک گرمابه در زاهدان به نام نامی او انجام یابد که البته اگر چندی بعد سقف آن گرمابه فرو می ریخت مردم از چشم شاه می دیدند آن طور بود که این طور شد ماهی از سر گنده گردد نی ز دم.

منبع نشریه تاریخ معاصر ایران بهار ۱۳۷۸ شماره ۹

گروه تاریخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *