“آژنگ نیوز”:زمانی من جلاد معروف ایران بودم.این خاطرات اصغرمیر غضب یک جلاد یا به عنوان مشهور در آن زمان؛میر غضب دردوره قاجاریه از زمان مظفرالدین شاه تا احمد شاه است.او می گوید:شاید خیلی ها ازشنیدن اسم من موبربدنشان راست میشد و بر خود میلرزیدند .وبانفرت و انزجار نام مرا بر زبان میآوردند و حال آنکه نمیدانستند جلادی که سر محکومین را گوش تا گوش میبرید مثل آنها آدمی است که احساسات و عواطف بشری دارد منتهی شغلی که برایش انتخاب کرده اند ظاهرآ پست و نفرت انگیز است.
مردم حق داشتند ازمن وهمکارانم نفرت کنند شما درنظر خود مجسم کنید مردی از سرتا پا لباس قرمز پوشیده و خنجر تیز و برانی بدست دارد.این مرد در انظار عمومی دربرابر چشمان حیرت زده صدها نفر زن و مرد شخصی را که محکوم به مرگ شده روی زمین می نشاند ،کَت او را از پشت میبندد ومن درعمر خود محکومین بی شماری را در میدانهای اعدام سربریدم ،در مدتی که میر غضب بودم با محکومین مختلفی روبرو شدم بعضی از آنها خونسردی عجیبی داشتند از خنجر تیز وبرنده من نمی هراسیدند. از دیدن لباس قرمز و چهره درهم و خشمگین من واهمه نداشتند و با خونسردی مرگ را استقبال می کردند،مرگی که بسیار دردناک و فجیع بود.
اما اکثریت محکومین برخود میلرزیدند رنگ از روشان میپرید و مثل مرده نمیتوانستند از جای خود تکان بخورند.گاهی به شدت گریه وزاری می کردند از من میخواستند که آنها را ببخشم ولی بیچاره ها نمیدانستند که کاری ازدست من ساخته نیست .عجز و التماس می کردند.

میر غضب کوچولو !
شغل میر غضب دردوره قاجار یک شغل خانوادگی بود و ازکودکی افراد برای این کار آموزش!!میدیدند.این میر غضب می گوید:من از روزی که به دنیا آمدم میر غضب بودم. تعجب نکنید بگذارید قبل از هر چیز برای شما این مطلب جالب را که درهیچ جا نخوانده اید و شاید از هیچکس نشنیده ایدتوضیح دهم .
در قدیم وقتی جلادان صاحب پسر میشدند به مجرد این که فرزند آنها پا به عرصه وجود میگذاشت از طرف حکومت او را به عنوان میر غضب استخدام میکردند و از همان روز ماهانه ۲۰ تومان حقوق می دادند و دیگر تا آخر عمر به این حقوق اضافه نمی شد؛ زیرا در آن زمان مانند دوران بعد قیمت کالا و خواربار یا روغن مسیر صعودی نداشت و اگر هم پائین نمی آمد؛ ترقی نمی کرد.
دیگر این بچه دربزرگی نمیتوانست از انجام این وظیفه سرباززند برای اینکه حکومت او را ازروزی که بدنیا آمده بود استخدام کرده وحقوق داده بودند.این بچه مجبور بود خواه ناخواه میر غضب باشد وسرمحکومین به مرگ را از تن جدا نماید و یا گوش و بینی و دست سایر محکومین را ببرد، البته از لحاظ تربیت سعی میکردند او را خشن و به قول عوام بی رحم بار بیاورند تا وظایف محوله را بدون رحم وشفقت انجام دهد و ازدیدن حال زار و پریشان محکومین متأثر نشود .
برای این منظور بدوا بچه جلاد را زیر دست پدرش و یا اگر پدرش میمرد زیر دست یکی از میرغضبان حکومت قاجار بکار و امیداشتند وبه اصطلاح شاگرد میر غصب میکردند تا به تدریج از دیدن مناظر اعدام و از مشاهده خون خشن و سنگدل شود .
پدرمن مرحوم مشهدی کریم جلاد بود.میر غضب بسیار معروفی بود که عده زیادی را سر بریده و به آن دنیا روانه کرده بود.پدر بزرگم نیز میر غضب بود ،جدم نیز جلاد بود خلاصه خانواده ما از هفت پشت جلاد بودند و این کار حرفه و شغل موروثی ما بحساب میآمد.روزیکه من بدنیا آمدم و یا بقول قدیمی هاکه خودم نیز قدیمی هستم و بالغ بر ۹۵ سال دارم در خشت که افتادم؛نامزد میر غضبی شدم .همان موقع حکومت مرا استخدام کرد و پدرم خیلی خوشحال بود که بعد از او پسرش شغل وی را ادامه خواهد داد.
متأسفانه چون درقدیم مادران ازبهداشت کودک بی خبر وبدون اطلاع بودندمادر من که باید بگویم رو بهمرفته زن بدبختی بود و همیشه مورد شماتت همسایه ها قرار میگرفت که شوهرش جلاد است؛ هنگام بستن دست من در قنداق توجه نکرده و یک دستم کج شده و از آن روز مثل کسی که سکته ناقص نماید لمس مانده است.اتفاقاً این نقص یعنی کج بودن دستم بر هیبت من اضافه کرد.پدرم مجبور بود مرا طوری تربیت کند که یک جلاد واقعی باشم زیرا اگر من این شغل را قبول نمی کردم حکومت از او غرامت میخواست و ادعا میکرد این پسر از روزی که بدنیا آمده طبق رضایت خودش به شغل میر غضبی انتخاب و استخدام شده است در این مدت نیز حقوق او را مرتب پرداخته ایم و باید ضرر حکومت جبران شود و تمام حقوق و جرائم متعلقه را بپردازی.با این ترتیب ملاحظه می فرمائید که امکان نداشت از این شغل چشم پوشم و درحقیقت من ازشکم مادر میرغضب بدنیا آمدم ومأمور شدم جلادی کنم!
برای آشنایی با دیگر میر غضب ها پدرم مرا همراه خود به قهوه خانه ای که آن زمان درکنار سنگلج بود برد. اکثر جلادان و شاگردان آنها وحتی باشی ها نیز به این قهوه خانه میآمدند.در آنموقع به رئیس و سردسته جلادان باشی میگفتند والبته سر دسته جلادان یعنی باشی ها از جمله میر غضب هایی انتخاب میشدند که در حرفه و شغل خود سابقه ممتدی داشته و به اصطلاح متخصص شده بودند و بعدها پدر من نیز این سمت رسید .یعنی باشی شد.توضیح این نکته راهم ضروری میدانم که شما تصور نفرمائید قهوه خانه ای که پاتوق جلادان بود خوب کارنمیکرد.بلکه برعکس شلوغ هم بود. زیراقطع نظر از جلادان و شاگردان آنها عده زیادی از اقوام و آشنایان و رفقای محکومین به اعدام به آنجا آمده از جلادی که قرار بودفلان محکوم را سر ببرد تقاضا میکردند لا اقل طوری اینکار را انجام دهد که محکوم دردو رنج نکشد و روی این اصل قهوه خانه مزبور کاروبارش خوب بود.
یک زمانی میر غضبها اعتصاب کردند؛زیر اعقیده داشتند که برخی از مجرمین و راهزنان مجازات نمی شوند.وممکن است همه آنها با نظائر آن مواجه شوند حکومت قول داد هر چه زودتر زبر دستان یک راهزن مهم به نام ببر خونخوار را دستگیر کرده بمجازات برساند.
دو هفته از این حادثه گذشت ولی از دستگیری راهزنان خبری نشد.هفته سوم یکنفر محکوم به اعدام بود اما میر غضبها از اجرای حکم خودداری کردند .
به هر حال حکومت وقتی دید میر غضبها اعتصاب کرده اند و حاضر نیستند کار کنند به تلاش افتاد و مأمورین برای دستگیری راهزنان اقدام نمودند.درضمن حکومت برای اینکه به میر غضب ها نشان دهد اعتصاب آنها در کارش تأثیری ندارد در شهر اعلام کردند که هر کس مایل است و میتواند میرغضبی کند خود را معرفی نماید. دوسه روز بعد فقط دو نفر که آنها هم بیکار بودند خود را معرفی کردند و حکومت اعلام نمود بزودی محکوم اعدام خواهد شد.
روزی که محکوم را میدان آوردند یکی از میر غضبها که تازه استخدام شده بود وقتی محکوم را دید و صحنه اعدام را از نظر گذراند چاقوئی را که در دست داشت به دور انداخت و گفت: اینکار از دست من ساخته نیست.
هر قدر اسرار کردند فایده بخشید وناچار سراغ آن یکی رفتند و تازه دیدند او هم فرار را بر قرار ترجیح داده است.

اما اولین بار که شغلم را به صورت عملی انجام دادم کاملا خاطره اش درمغزم نقش بسته و اینک جریان را برای شما شرح میدهم.
آنروز دو نفر محکوم داشتم یکی محکوم به اعدام و دیگری که از دزدان با سابقه بود بایستی هر دو دستش قطع شود. یکی از میرغضهای کهنه کارمامور شده بود می محکوم به اعدام را از تن جدا نماید و من هم بنا به پیشنهاد و اصرار پدرم که ازباشی درخواست کرده بود حتماً شروع به کار کنم مأمور بودم دستهای دزد را ازمچ قطع کنم.
وقتی من و میرغضب مأمور و نیز پدرم به میدان اعدام رفتیم قلبم میلرزید. زیرا برای اولین بار بود که میخواستم به شغل وحشتناک و رعب انگیز خود شروع کنم پدرم سعی داشت با سخنان و نصایح خود مرا به خونسردی دعوت نماید اما من وقتی که دزد بدبخت را دیدم پیش از پیش دچار هیجان شدم.این مرد به قدری لاغر و مردنی بود که من یقین کردم وقتی دستش را درزیر ساطور قطع کنم مسلما جان خواهد داد.
لحظاتی بعد باشی،میرغضب ورئیس تشریفات اعدام در میدان حاضر شدند،آن روز جمعیت زیادی درمیدان اعدام نبود مع الوصف دربهت و حیرتی عجیب بسرمیبردم شاید بهت نبود و خجالت بود.
قبل از انجام مراسم اعدام دیدم که مأمور حکومت یک قرص ،به میر غضب داد و میر غضب آن را به سرعت بلعید.
از پدرم سئوال کردم داستان این قرص چیست؟ لبخندی زدو گفت:
قرص سحر آمیزی است که کسی از اسرار آن خبر ندارد .
گفتم سحر آمیز یعنی چه؟ گفت: هیس ساکت باش…..اصغر حالا نوبت تست.
بعد به طرف «احسن خان» اشاره کرد ، با قدمهای سنگین و شمرده پیش رفتم و باشی میر غضبها مقابلم سبز شد و گفت:
این قرص را بخور ، به تو نیرو می بخشد قرص کذائی را گرفتم و بی اختیار بلعیدم لحظاتی چند سپری نشده بود که به دوارسر دچار شدم و بعد مثل اشخاصی که مست کرده باشند ؛حالت عجیبی در خود حس کردم و یک دفعه دیدم دیگر از آدم کشی نمی ترسم و دلم میخواهدآدم بکشم و چشمه خون جاری نمایم.بنابراین حکم را اجرا کردم.
البته احسن خان دزد را تا چند سال قبل در تهران می دیدم بیچاره از راه گدائی امرار معاش میکرد ، هر وقت مرا در کوچه و خیابان میدید با نفرت و انزجار بصورتم خیره میشد در حالیکه نمی دانست که من مأمور بودم ومعذور.
توضیح:
«اصغر میر غضب» که در سال ۱۳۳۶ خورشیدی(زمان انجام این گفتگو) بالغ بر ۹۵ سال داشت در خیابان مولوی فروشنده دوره گردبود. او زمانی یکی از جلادان معروف ایران بشمار میرفت و در دوران سلطنت مظفر الدین شاه محمد علی شاه و احمد شاه میر غضب رسمی حکومت بود.
گروه تاریخ
