image 76

شب سعیده پور شاه نظری

علی دهباشی:

سعیده پور شاه نظری معلول توانمندی است که به کمک ذهن توانا و پای چپ اش لیسانس ادبیات گرفته و وبلاگ می نویسد

  نویسنده چپ پا

 معلولیت نتوانسته او را به زانو در آورد؛عاشق است عاشق ادبیات و هموطنانش،او واژه نمی توانم را از فرهنگ لغت زندگی اش پاک کرده و با اراده فولادین خود از پس مشکلات زندگی برآمده او به موفقیبت هایی رسیده که خیلی از ما  که چهارستون بدنمان هم سالم است به بهانه های مختلف از انجام آنها شانه خالی می کنیم اما سعیده پور شاه نظری تصمیم اش را گرفت با معلولیت اش کنار آمد درس خواند برای کنکورآماده شد لیسانس ادبیات گرفت اشعار بسیاری از شاعران جهان را حفظ کرد و شعر گفت علاوه بر اینها در یک انجمن خیریه مدرسه سازی فعالیت کرد و به عنوان قهرمان این انجمن شناخته شد به اینها اضافه کنید که او تنها با پای چپش وبلاگ هم می نویسد.

سعیده پور شاه نظری 57 سال دارد و به خاطر تاخیر درزایمان و نرسیدن اکسیژن کافی به مغزش دچار معولیت شده است او تنها کنترل قوای ذهنی و پای چپ  اش را در اختیار دارد اما با همه این محدودیت ها سعیده دست از تلاش نکشیده و به موفقیت های زیادی دست یافت.

image 76

در سال 1331 در رشت به دنیا آمد. پدرش نظامی بود برای همین بعد از تولد به تهران منتقل شد. اما داستان زندگی او از همان روز تولد پرماجرا بود. 7 ماهه به دنیا آمد و آن هم با پا، به دلیل نرسیدن اکسیژن به مغز دچار معلولیت شد و تنها قوای ذهنی و پای چپ اش او را از این مهلکه سالم بیرون آورد. خانواده چند ماه بعد از تولدش متوجه معلویتش شدند. پدر و مادر برای مداوایش به هر دری زدند اما راه به جایی نبردند.

سعیده 5 برادر و خواهر دارد و خودش بچه دوم است او به خاطر هوش بالایی که داشت بدون رفتن به مدرسه توانست روی خوانی یاد بگیرد((چند سال به همین شکل گذشت و 9 ساله شد آن وقت یکی از خواهر هایش به دبستان می رفت و او که که خیلی مشتاق درس خواندن بود  تصمیم گرفت خواندن و نوشتن را یاد بگیرد برای همین کنار دست خواهرش دراز می کشید و سعی می کرد با حروف الفبا آشنا شود.با تلاش بسیار و کمک های خانواده اش توانست روخوانی را یادبگیرد. برای اینکه سرعت خواندنش با نوشتن خواهر برابر شود  کتاب را سرو ته می کرد و می خواند.

سعیده از همان کودکی علاقه زیادی به یادگیری داشت اما تا کلاس سوم بیشتر با خواهرش درس نخواند و به یکباره دست از خواندن برداشت خودش در باره این تصمیم اش می گوید(( همیشه دوست داشته و دارم که کاری را که شروع می کنم تا آخر ادامه دهم اما آن موقع وقتی برایم امکان امتحان دادن و مدرسه رفتن فراهم نشد درس خواندن را رها کردم از طرفی هم 10 سالم شده بود که به خاطر معلولیتم  دچار اسپاسم شدم و درد زیادی به سراغم آمد که تا 20 سال درمان جدی ای برایش پیدا نکردم)) این شرایط باعث شد سعیده برای مدتی مطالعه را به صورت جدی دنبال نکند اما این کار هم نشدنی بود چرا که شوق یادگیری در وجود او بودبه این ترتیب او زندگی اش را ادامه داد تا به سی سالگی رسید

ورود به قلب جامعه

چند سالی به این شکل سپری شد سعیده وارد دوران جوانی شد و تا توانست جوانی کرد و تجربه های شیرین و تلخی به دست آورد خودش این دوران را در وبلاگش اینطور وصف کرده((سعیده به جوانی رسید . سری پرشور و شرداشت که قرمه سبزی درآن بارگذاشته بودند . دلش دیوانه وشیدا بود و  بیقراروزبان سرخش ازبلندی اقبال ، سرسبزش را برباد ندااودرجوانی تا توانست ” جوانی” کرد وازآن لذت برد ، عاشق شد ، درخانه سخت کارکرد ( گاه ، روزی 14ساعت) ، بسیارمطالعه کرد واندوخت آموخته هایش را . وتا توانست یاری کرد وهمراهی کرد وعشق ورزید خواهرها وبرادرها ( یاوران همیشگی اش) وبچه هایشان را . وفراوان اشتباه کرد ولطمه اش را خورد و حاصلش را برد که تجربه بود))

همین موقع  بود که دارویی برای کمتر کردن دردش به دست آورد به این دلیل فرصتی پیدا کرد تا با خیال راحتری دنبال علایق اش برود((حدود 20 سال بادرد ناشی از اسپاسم دست و پنجه نرم کردم تا سرانجام در سن سی سالگی دارویی برای تسکین درد هایم پیدا کردم در این مدت فشاردرد برایم واقعا استخوان خردکن بود مخصوصا در فصل تابستان تحمل اش برایم خیلی مشکلتر بود اما در تمام این مدت خانواده و مخصوصا پدرم کارهایم را انجام می داد ویار و یاورم بود وقتی به کمک دارو درد هایم تسکین یافت تصمیم گرفتم  کارهای اجتماعی بیشتری انجام دهم تا تجربه های بیشتر به دست بیاورم و از طرفی هم برای همنوعانم مفید باشم اما می ترسیدم این کارم خودخواهی باشد و اسباب زحمت بیشتری برای خانواده ام درست کنم که همینطور هم شد و زحمت بیشتری به پدرم دادم ))

شروعی دوباره

به این ترتیب زندگی سعیده وارد مرحله تازه ای شد و او خود را برای شروعی دوباره آماده کرد(( از همان کودکی علاقه زیادی به ادبیات شعر و شاعری داشتم در جوان انگار در سرم قرمه سبزی بار گذاشته بودم خیلی شانس آوردم که آن موقع زبان سرخم سر سبزم را به با د نداد به خاطر این روحیه ام تصمیم گرفتم روزنامه نگاری بخوانم)).

به این ترتیب سعیده شروع به یاد گیری کرد مطالعاتش را بیشتر کرد تا در کنکور شرکت کند و یک روزنامه نگار تمام عیار شود((روزهای پرتلاشی را پشت سرگذاشتم روزهایی که تا 14 ساعت مطالعه می کردم وقتی تصمیم گرفتم خودم را برای کنکور آماده کنم از چهار عمل اصلی فقط جمع و تفریق را بلد بودم برای همین یک تلاش 15 ساله را شروع کردم سرانجام توانستم سال 71 دیپلم بگیرم درپایان هر ترم یا هر سال تحصیلی که با پدرم برای امتحان دادن می رفتم کنار دانش آموزان و دانشجویان متفرقه دیگر امتحان می دادم اما وقتی به خانه برمی گشتم از شدت خستگی بیهوش می شدم.همان سالی که دیپلم گرفتم در کنکور شرکت نکردم سال 72 هم آزمون دادم اما قبول نشدم اما یک سال بعد در رشته ادبیات دانشگاه پیام نور قبول شدم خیلی دوست داشتم در رشته روزنامه نگاری درس بخوانم اما الان که فکرش را می کنم به نظرم شانس آوردم که قبول نشدم و اگرنه با این روحیه ای که از خودم سراغ دارم سراز آنجایی در می آوردم که عرب نی انداخت!))

علاقه به پدر و مادر

وقتی خانم نویسنده در کنکور ادبیات قبول شد دریچه دیگری به جامعه برایش باز شد او فقط از این می ترسید که نکند برای دیگران مزاحمتی ایجاد کند و درس خواندنش خود خواهی به حساب بی آید در تمام مدتی که سعیده درس می خواند پدرش همه کار هایش را انجام می داد و او را برای امتحان به دانشگاه می برد و بر می گرداند((در تمام مدتی که درس می خواندم پدرم بدون اینکه اجازه کمک کردن به شخص دیگری بدهد خودش کارهایم انجام می داد)) پدر سعیده تا آنجا که توانست یار و یاور سعیده بود اما چند سال بعد وقتی که پدر و مادر سعیده پابه سن گذاشتند یکی دیگر از پرکارترین دوران های زندگی اش را شروع کرد سعیده به حدی این دوره از زندگی اش رادوست دارد که در وبلاگش درباره این سال ها می گوید((هنگامی که سعیده لیسانس گرفت ؛ پدر، 77 ساله بود!!!!!  و2 سال قبل ازآن یعنی سال76  سعیده ، یکی از زیباترین ، مثمرثمرترین ، پرکارترین ، ودرعین حال دردناکترین و پررنج ترین دوران زندگی خود را آغازید.این دوره زیباترین بود، چرا که نازنین خدای سعیده مثل همیشه ، بیکرانگی لطف و رحمت اش را شامل حال وی کرد ومعجزه ای را به او نشان داد. به این شکل که لیاقت واجازتش داده بود که با همه ناتوانی اش ، چند سال بی وقفه پدرومادرش را خدمت وپرستاری کند وغمخواروهمدم دائمی شان باشد ؛ به وقت افتادگی وناتوانی وتنهایی آنها .شگفتی این دوره 10 ساله به گفتار درنمی آید پس همان به که دیگرهیچ سخنی ازآن نرود))

در تمام مدتی که سعیده وظیفه نگهداری از پدر و مادرش را بعهده گرفت کارهای خانه را مدیریت می کرد و به پرستار خانه شان یاد آوری می کرد داروهای پدرو مادرش را به موقع به آنها بدهد ((آن موقع والدینم به خاطر بیماریشان هرکدام روزی 30 تا قرص می خوردند به همین دلیل تمام سعی ام را می کردم که پرستارها دارو های آنها را سروقت به آنها بدهند به همین دلیل قرص ها را شماره بندی کرده بودم و از روی شماره زمان مصرف آنها را یاد آوری می کردم علاوه براین ها امور مالی خانه هم به عهده ام بود به پرستار ها می گفتم برای خانه چه بخرند یا چه بپزند))

معلول عقب مانده نیست

سعیده تا مدتی که پدر و مادرش در قید حیاط بودند تا آنجا که می توانست یار و غم خوارشان بود او با معلولیتی جسمی که دارد هرگز در برابر مشکلات تسلیم نشد و احساس ناتوانی نکرد.تنها موضوعی که سعیده را ناراحت می کند این است که او را ناتوان فرض کنند((از هر 100 نفری که مرا می شناسند 70 نفر فکر می کنند که من عقب مانده هستم سوالهایی از من می پرسند که جالب نیست مثلا اگر مدت کوتاهی از دیدارمان با یکدیگر بگذرد فکر می کنند دیگر نمی توانم آنها را به یاد بیاورم در صورتی که آنها اشتباه فکر می کنند باز هم به عنوان مثال اگر برای کسی کادو بگیرم  همه می گویند کسی از تو توقع ندارد ولی من دوست ندارم این طوری باشد فقط از بچه ها و افرادی که عقلشان درست کار نمی کند نباید توقع داشت اما این درحالی است که امکانات رفت آمد هم برا ی معلولان کم است یکبار که برای مراسم ختم یکی از آشنایان رفته بودم ساختمان آنجا آسانسور نداشت برای همین نتوانستم در مراسم شرکت کنم.واقعا وقتی به من می گویند از تو توقع نداریم  برای قابل درک نیست))

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مناسبت امروز

از دیروز