“آژنگ نیوز”:دراواخر دوره قاجار سفر از تهران به شهر اهواز؛نزدیک به یکماه  طول میکشید . علی جواهر کلام در هفتاد سال قبل در این خصوص می نویسد:من در حدود سال ۱۳۰۲ خورشیدی بعنوان مفتش مخصوص قالی از تهران مامور اهواز شدم. رفتن به اهواز در ایام منحصر به اصفهان بود بعضی ها که پول و وسایل زیادی داشتند از تهران به  بغداد و بصره و از بصره به محمره (خرمشهر)و اهواز سفر میکردند و ناچار باید تذکره و روادید و هزار مشکل دیگررا حل کنند تا بعد از یک ماه اهواز برسند و طبعا برای مامورین دولتی این وسایل فراهم نمیشد.

از تهران تا اصفهان

اداره کل؛ کمک خرج راه مرا از روی فرسخ شمار پرداخت و یک حکم فرانسه و فارسی به دستم داده مرا بخدا سپرد که اگرزنده ماندم و از زحمت راه و کوه و گردنه و قاطرسواری و حمله دزد سلامت به مقصدم رسید از آنجا مژده رسیدن خود در تلگرافی به تهران اطلاع دهم. من هم با یک کالسکه پستی که شیک ترین وسیله نقلیه بود دو روزه از تهران به اصفهان رفتم و پس از یک هفته اقامت و معطلی در اصفهان با قافله کاد قاسم رو به اهواز افتادم.

قافله کاد قاسم

کادمخفف کلمه قائدیعنی پیشوا است و در نواحی جنوب هر سردسته ای را کادیا قائدمی گقتند. کاد قاسم قاطر دار یا سرکاروان شرکت لنج بود و شرکت لنج کالاهای خود را که همه نوع مال التجارۀ انگلیس بود با قاطر های کاد قاسم از اهواز به اصفهان حمل می کرد. قاطر های کاد قاسم که شمارشان از صد می گذشت برای بازگشتن به اهواز بار زیادی نداشتد. مقداری خربزه؛قالی؛پشم و غیره و چند مسافر که تقریباً نصف قاطرها را مشغول می داشت . اما این قافله ای که من همراه آن شدم بیش از چهار مسافر یکه سوار نداشت. آنها هم پدرو برادر کارگران شرکت سابق نفت بودند و به عزم دیدار  کسان خویش به اهواز می آمدند .قافله سالار ما مردی هلندی بنام ترمولان بود که در اهواز تجارتخانه داشت و کنسول افتخاری دولت هلند بود .

اهواز - پایگاه اطلاع رسانی آژنگ

ترمولان با عیال خودش و سه نوکر عرب و بختیاری برای خرید از اصفهان آمده بود و اینک  که اواسط تیر بود به اهواز می برگشت. ترمولان مدتها در بصره و بغداداقامت داشته و فارسی و عربی را خوب حرف میزد ونوکرهایش او را  حاجی تیمور (اهل جده)میخواندند.خانم ترمولان در یک لنگه کجاوه خود و ترمولان هم در لنگه دیگر قرار گرفتند .ما هم قاطر سوار بودیم.قاطرهای ما دهنه و زین و رکاب داشت وترمولان بیشتر اوقات حمود نوکر پیر خود را جای خود در کجاوه می نشانید و خودش با ما سوار قاطر میشد.منزل های اول و دوم و سوم تا باغ بدران راه هموار و جلگه ها و باغ ها در آن فصل پاییز طراوت خاصی داشت.مخصوصا قریه ها و باغ های بدران که میتوان آنرا جنگلی از درخت به و سیب و گلابی به حساب آورد.

صیفی کاری مخصوصا خربزه این ناحیه به قراری که میگفتند آن روزها سالی بیست هزار تومان عایدی داشته است.زن ترمولان نقاش خوبی بود و به قدری شیفته این مناظر زیبا شد که خرج سه روزه قاطرها را پرداخت و کاد قاسم قافله را سه روز در آنجا نگه داشت تا چند تابلوی زیبا تهیه کند.در ظرف این سه روز خوراک ما گوشت شکار و پرنده های کوهستانی بود و به جای همه چیز خربوزه سیب و گلابی می خوردیم و  همه نوع تفنن میکردیم. از جمله اینکه هر روز چند مرتبه سیب و گلابی را رنده کرده  با چایی دم میکردیم و یک شربت خوشمزه گوارا و خوش طعم از آن می ساختیم و بخصوص که ترمولان چند دانه خلال نارنج هم به آن می افزودو نعمت را تکمیل میکرد.

از پس هرخنده آخر گریه ای است

عصر روز سوم کاد قاسم  نزد ما آمده و گفت اغلب سحرگاه باید حرکت کنیم و از حالا در فکر خود باشید .چه فکری – مثل هر شب راه می افتیم؟ – نخیر از اینجا جلگه و هموار بود از اینجا تاحویز (هویزه) کوه و دره و گردنه تنگه و رودخانه و جنگل است. گردنه زره .گردنه مروارید .گردنه هلال خورشید – شلمزار و غیره و بدتر از همه اینکه ایل تیبی (باطبی) از ییلاق به قشلاق برمی‌گردد و هیچ بعید نیست  که با ما برخورد کند.

کادقاسم می گفت من هر سال ده قاطر و ده هزار تومان میدهم که خودم و اطرافیانم سالم بمانیم و برویم اما در برابر مسافرین قراردادی نبسته ام و پس تکلیف ما چیست؟

کادقاسم گفت با این سه چهار مسافر سر و پا برهنه کاری ندارند نوکرهای ترمولان هم در امان هستند .اگر خطری باشد متوجه آن زن (زن ترمولان) و شما دو نفر مرد است. کادقاسم که این را گفت ترمولان بنای پرخاش را گذاشت که فلان فلان شده چرا در اصفهان این حرف را نزدی اگربه اهواز برسم ترا به حبس شیخ خزعل می اندازم … من با انگلیسی ترمولان را متوجه کردم که این داد و بیدادها صلاح نیست .باید راه آمد و اگر هم ایل تیمبی سر وقت ما نیاید خود کاد قاسم کارها را می سازد. در این میان زن ترمولان که خیلی خوب فارسی میدانست سر رسید و پس از اطلاع بر قضایا با زبان ملایم از کاد قاسم چاره جویی کرد .

کاد قاسم گفت صلاح در آن است که هر چه پول نقد و چیزهای قیمتی دارید بمن بدهید تا هرگاه شما را جستجو کردند چیزی نیابند .زیرا عادت تیمبی بر آن است که پس از غارت حتماً غارت زده را میکشند که مبادا زنده به شهر برود و داد خواهی کند. دیگری اینکه هر چه میتوانید نان و روغن و قند و چای ونفت از باغ بدران بخرید زیرا تا هویزه غیر از بلوط خدنگ و کمی برنج گرده هم هیچ چیز پیدا نمیشود و مهم تر از همه اینکه برای مادام یک دست چادر چاقچو وروبنده فراهم نمایید.

شما (ترمولان)هم از نظر ظاهر سید بشوید؛ که اگر تیمبی حمله کرد من شما را سادات معرفی کنم شاید از خون شما بگذرند .

چطور سید بشویم؟کاد قاسم گفت این که کاری ندارد و من هر دفعه که مسافر تهرانی و فرنگی می برم .همین نقشه را انجام میدهدم. همین الان تا دکانهای ده بسته نشده برویم چند ذرع پارچه سبز  یک چادر و یک چاقچور و روبند مستعمل تهیه میکنیم و به امید خدا نیمه شب عازم میشویم.

از باغ بدران تا گردنه زره

دستورات کاد قاسم کاملا اجرا شد. در هوای سرد و میان خوف و رجا قافله ما راه افتاد .اما چه راه افتادنی که به زحمت از آن میشد گذشت .درراه سراشیب کوه بلند ؛جاده باریک ؛جنگل انبوه؛ ولی بسیار با صفابود که به قول ترمولان سراسر این نواحی یک سوییس نا امنی می باشد.پنج شبانه روز با ترس و لرز از این راهها میگذشتیم . شب ها از ترس دزد و حمله پلنگ و گرگ و خرس خواب نداشتیم. تا صبح آتش می افروختیم. ترمولان می خواست تیر خالی کند اما کاد قاسم مخالف بود و عقیده داشت که صدای تیر ایلات را از حرکت قافله خبر دار می سازد.معمولا از نیمه های شب به بعد راه می افتادیم و نزدیک ظهر اتراق می کردیم یعنی بار می انداختیم.

پای گردنه زر

 شب ششم پیش از حرکت کادقاسم باحال پریشان‌زده ما آمده گفت ایل تیبی بکوه است واقعاً هم همین طور بود چون اگرچه هوا با وجود ماه تاریک بود معذالک ما در پرتو نور ضعیف ماه در پرتو نور ستارگان موجودات متحرکی می دیدیم که مثل بزغاله از کوه بالامیر رفتند .کادقاسم می گفت خطر همین جا است اگر سرازیر شوند کارما ساخته است و گرنه تاخود هویزه راحت می رویم .زن ترمولان فوری توی چادر چاقچور رفت من و ترمولان هم پار چه های سبزرا دور سرمان پیچیدیم و به آن چهار مسافر دیگر التماس درخواست می کردیم که پیش خان شفاعت کند و مارا سید صحیح النسب بخوانند.

کاد قاسم هم میگفت تا صبح  تکلیف معلوم میشود. اگر از این راه بیایند طلوع آفتاب میرسند اگرهم سر بالا بروند که رفته اند.بالاخره آفتاب طلوع کرد و به راه افتادیم. اما خدامیداند که درآن چند ساعت برما چه گذشت بلا فاصله بعداز طلوع آفتاب به راه افتادیم نزدیک ظهر بوسط گردنه رسیدیم .در اینجا بود که به منظره هولناکی بر خوردیم. چند مرد کشته پنج شش قاطر گلوله خورده مقداری صندوق شکسته خالی چایی و گونی پاره قند و قماش و غیره اینها از اهواز باصفهان می آمدندو دراین قتلگاه کارشان پایان یافته بود.

ازگردنه زرّه تا اهواز

کاد قاسم که نمونه ای ازمردانگی و درستی بود بمحض رسیدن بمنزل امانتهای مارا بی عیب و نقض پس داد. چادر و چاقچور و پارچه های سبز را از ما گرفت و به چندایلاتی لخت و گرسنه بخشید سپس بادل راحت و خاطری آسوده منزل بمنزل تاخود اهواز گفت وشنید وخندید. این مسافرت ما از اصفهان تا اهواز بیست و سه روز طول کشید وهمینکه من بملاقات مسیو کرونه رئیس گمرک خوزستان رفتم از خوشحالی فریادزد آمدی آمدی. بمن خبر داده بودند که عده ای مسافررا درپای گردنه کشته اند و فکر میکردم تو راهم کشته اند. سپس ورود مرا به طهران تلگراف کرد و به خودم هم یک مرخصد داد که بعداز آن همه زحمات استراحت کنم.

نویسنده:علی جواهر کلام

گروه تاریخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *