“آژنگ نیوز”:در کار اداره یک روزنامه یا مجله ،به ویژه در دهه ۳۰و ۴۰ خورشیدی کار هیچکس دقیقتر حساستر و پردردسرتر از کار سردبیر ،یا کسی که کارهای سردبیری را انجام میدهد نبوده است .
در این دوران سردبیر،در اداره روزنامه مرجع تمام علامتها ، انتقادها و احیانا دشنامها است.از دو طرف ملامت و انتقاد میشنود.هم از طرف خوانندگان و هم از طرف صاحب امتیاز یا مدیر روزنامه گراور ساز و حروف چین و مصحح و ماشین چی و صحاف و مأمور توزیع ،همه از دست او مینالند.
اگر عکس خوب نباشد و گراورش خوب درنیاید ،اگر نویسنده و مترجم دیر مطلب بدهند و حروف چین مجبور شود برای رسیدن روزنامه بین ساعت اضافه کار کند. اگر خط نویسنده مقاله بد باشد و حروف چین نتواند بخواند و بر غلط بی بند و زحمت مصحح زیاد شود. اگر قسمت حروفچینی صفحه را دیر به ماشین چاپ برسانند و ماشین پنج دقیقه بیکار بماند ، اگر ماشین چی خوب و با دقت کاغذ ندهد و فرمها صاف و مرتب چاپ نشود و صحافی آنها مشکل باشد، اگر صحافی با حروف چین یا ماشین خانه مجله را دیر برسانند و مامور توزیع مجبور شود یکساعت دیرتر برود ، همه این گناهها ، همه این گناههایی که هیچ کدام نیز بخشش پذیر نیست ، به گردن سردبیر بیچاره است.

گرفتاری سر دبیر ،فقط این ها نیست .اگر خبرنگاری نتوانست از منبعی کسب خیر کند ،اگر خبر فلان روزنامه در باره فلان موضوع از خبر این روزنامه جالب تر و مفصل تر تهیه شده بود، اگر عکس فلان مجله روشن تر چاپ شده بود، اگر فلان روزنامه خبری داشت که در این یکی نبود باز هم همه گناهها به گردن باریکتر از موی سردبیر است و باید او را چهار شقه کرد و بدار کشید.
باید از شهر بیرونش کرد.گرفتاری دیگر اینجا است که علاوه بر صاحب کار ،خوانندگان روزنامه نیز همه گناهها را از چشم سردبیر می بینند .
فلان آقا به مثلا رئیس اداره اش ،مرک ناگهانی پسر عموی شوهر خواهر همشیره زاده او را تسلیت گفته حروف چین پریشان حواس نیز نتوانسته درست خط او را بخواند و کلمه ای را عوضی چیده. کلمه از زیر چشم مصحح و غلط گیر هم یواشکی » در رفته ، در نمونه آخری هم کسی متوجه اشتباه نشده . شب همینکه آقای تسلیت دهنده با کمال اشتیاق ستون آگهی های تسلیت را میخواند، ناگهان با کمال تعجب می بیند اسم اور ایجای محمد ،محمود چیده اند.
اتفاقا یک آقای محمود هم با همان نام فامیلی در همان اداره هست و آقای رئیس از این آگهی تسلیت از او که اصلا روحش از قضیه خبر دار نیست تشکر میکند و در نتیجه امضاء حکم معاونت فلان اداره آقای محمد هم تعویق می افتد فکرش را بکنید آقای محمد از این پیش آمد ناگوار چه حالی میشود نگاهش را که به آسمان میکند می پندارد دارند سقف آسمان را روی سرش خراب میکنند.
جوشان و خروشان روزنامه را بر میدارد و نمره تلفن آنرا پیدا میکند و میگیرد… معمولا در ساعات پیش از ظهر همه سیمهای تلفن گرفتار است و آقای محمدهم که اصلا حال و حوصله هیچ کار برایش نمانده ، در حالیکه آتش فشان میکند و مینالدو میغرد سراسیمه بطرف اداره روزنامه میآید و یکر است براغ سردبیرمیرود .
در این موقع سردبیر در منتهای فعالیت است : چند نفر از سران صنف آرایشگر آمده اند و برسر لایحه ای که میخواهند برضد عده ای دیگر از همکاران خود در روزنامه چاپ کنند و سردبیر با چاپ آن موافقت نمیکند ، چانه میزنند . یک نویسنده تازه کار پرمدعا از سردبیر توضیح میخواهد که چرا شاهکاری را که در جهان ادب و مطبوعات بوجود آورده در روزنامه چاپ نمیکند . یکی از خبرنگاران دو پا در یک کفش کرده که باید هم اکنون حسابش را تصفیه کنند زیرا مرام سیاسی او با روش روزنامه موافق نیست ، از گراورسازی خبر آورده اند که گراور هیچکدام از عکسها خوب نمیشود و عکاس باید دوباره برای عکس برداشتن برودو از عکاس هم از صبح آن روز اصلا خبری نیست.
از چاپخانه یک پسر بچه بالای سر او ایستاده و پشت سر هم میگوید : آقا حروفچینها بیکارند،خبر بدهید .مدیر روزنامه پی در بی با تلفن او را احضار میکند و درباره فلان خبر باو دستور میدهد.
زنگ تلفنهای روی میزش پشت سر هم صدا میکنند یکی خبری را که دیروز چاپ شده بود تکذیب میکند و از سردبیر میخواهد که برای حفظ حیثیت فلان آقا باید حتما تکذیب آن در شماره امروز ، در صفحه اول چاپ شود ، دیگری بهای آونمان روزنامه را میپرسد، سومی برای آوردن مقاله ای که درباره یک موضوع پیش یا افتاده اقتباس کرده وقت میخواهد .
چهارمی اسم و آدرس فلان نماینده مجلس را سوال می کند.در این میان ناگهان خبرنگار مجلس دست خالی بر میگردد و با کمال خون سردی میگوید : امروز جلسه تشکیل نشد و این حرف در نظر سردبیر چنین جلوه میکند که : آن هفت ستونی را که در شماره امروز برای چاپ اخبار مجلس باز گذاشته بودی یا همان طور سفید دست مردم بده یا با سنک و سقط پر کن در چنین ساعات پر دردسری ، بک مرتبه در باز میشود و آقای محمد هم روزنامه بدست وارد میشود . اگر سردبیر بتواند همه آن گرفتاری ها را موقتا و سردبیرانه ، از سر خود رادکند، رد کردن این یکی کار حضرت فیل است. آقای محمد عقیده دارد که همین اضافه شدن یک و و او بوسط اسم او بنیان سعادت و ترقی و خانواده او را در هم ریخته . بنظر او این اشتباه بمراتب از اشتباهات سیاسی و نظامی هیتلرو ناپلئون مهمتر و بزرگتر است و عجب تر آنکه غالبا هم اشتباه را عمدی میداند و با قسمهای غلاظ و شداد اطمینان میدهد که در این اشتباه حتما غرض و مرضی در کار بوده است و گرنه دلیل ندارد که از میان این همه خبر و مطلب روزنامه فقط در آگهی تسلیت او اشتباهی رخ دهد…
هر چه سردبیر بیچاره قسم و آیه میخورد و خدا و رسول را شهادت می طلبید که اصلا روحش هم از این قضیه بی اطلاع است و غرضی در کار نبوده و اصولا موضوع با و ارتباط ندارد و کار آگهی ها متصدی جدا گانه دارد، باز آقای محمد دست بر دار نیست . باز همان حرفهای خودش را میزند و باز انتظار دارد که سرمقاله آن روز روزنامه به بحث در پیرامون این اشتباه بزرگ و عذرخواهی از آقای محمد و اقرار تمام نویسندگان و کارکنان بخبط و خطای بخشش ناپذیر خویش اختصاص داده شود و عاقبت نیز، پس از دو ساعت حرف زدن و وقت گرانبهای سردبیر بیچاره را گرفتن ، با همان خشم و خروش اولی و غالبا هم شدیدتر و آتشین ار ، در حالی که بزمین و زمان بد میگوید و کشور ایران را مرکز اینگونه اشتباهات می خواند و همه کارکنان روزنامه را به تعقیب قانون تهدید میکند ، دفتر سر دبیر را ترک میگوید.
نزدیکی های ظهر، یکدفعه سردبیر یادش می آید که اصلا برای روزنامه فکر سرمقاله نکرده است !
باز مغزش بجوش میآید… دیگر فکرش از کار میافتد و دستش دنبال هیچکاری میرود و تا سر مقاله تهیه شود، اصلا خودش را هم فراموش میکند.
تا صفحات روزنامه بسته شود و بزیر چاپ برود لا اقل صدبار سردبیر بیچاره عصبی شده، فریاد کشیده و فریاد شنیده و جوش زده و خودش را خورده است.فقط پس از آنکه روزنامه زیر چاپ رفت نفسی براحت میکشد. اما این نفس راحت نیز دوامی ندارد.
باز نیم ساعت بعد تنش شروع به لرزیدن میکند. الان است که مدیر روزنامه از اینکه فلان خبر مطابق میل و دستورش تنظیم نشده عصبی می شود .
الان است که زنگ تلفن اداره صدا می کند و فلان آقای محترم از اینکه با وجود تاکیدات مکرر و کمال علاقه مدیر و سردبیر خبری که بروزنامه داده بود در صفحه مورد نظر او چاپ نشده ، مدیر و سردبیر را به باد لعنت و ناسزا میگیرد.
الان است که شهربانی خبر فلان حادثه را که در روزنامه چاپ شده تکذیب می کند. الان است که فلان نویسنده ، مقاله خودش را در صفحات روزنامه نمی بیند و با قهر و غضب ، سراغ سردبیر میاید که مقاله اش را پس بگیرد و او را تهدید میکند که دیگر هیچوقت مقاله بروزنامه نخواهد داد.
اگر اتفاقا پس از انتشار روزنامه هیچیک از پیش آمدها اتفاق نیفتاده تازه فکر دیگری سردبیر را ناراحت میکند.
فکر روزنامه فردا …. فردا نیز همین مشکلات در انتظار اوست. فردا نیز همین گرفتاریها را دارد. پس فردا هم همینطور،روز بعد از آن هم همچنین….
این صحنه ایست که برای سردبیر یک روزنامه بومیه هر روزه برای سردبیر یک مجله هفتگی مرحله برای سردبیر یک مجله ماهانه همه ماه تکرار می شود….
تصدیق کنید که سردبیران روزنامه و یا کسانی که کار اداره روزنامه عهده ایشان است باید مسلما اعصابی از آهن و پولاد داشته باشند.
گروه تاریخ
