“آژنگ نیوز”:ظهور وسقوط اروپای مرکزی تاریخ جهانوطنی اروپای مرکزی است که توسط تراژدیهای قرن بیستم، جنگ تمامعیار و کمونیسم نابود شد. با این حال، به عنوان یک ایده، به حیات خود ادامه داد و نقطهی اتحاد قدرتمندی برای روشنفکران مخالف در پشت پردهی آهنین فراهم کرد.
در سال ۱۹۸۳، مجله فرانسوی Le Débat مقالهای از میلان کوندرا، رماننویس چک، با عنوان «تراژدی اروپای مرکزی» منتشر کرد. این مقاله که بیست صفحه طول داشت، استدلال نسبتاً سرراستی ارائه میداد مبنی بر اینکه کشورهای اروپای مرکزی همیشه «مرز شرقی غرب» بودهاند. او استدلال کرد که الحاق لهستان، مجارستان و چکسلواکی به شوروی در سال ۱۹۴۵ نه تنها یک فاجعه سیاسی، بلکه حملهای به تمدن آنها بود. کوندرا نوشت: «معنای عمیق مقاومت آنها، مبارزه برای حفظ هویتشان – یا به عبارت دیگر، حفظ غربی بودنشان – است.»
«تراژدی اروپای مرکزی» فوراً سر و صدا به پا کرد. تیموتی گارتون اش در New York Review of Books اعلام کرد: «اروپای مرکزی بازگشته است». بیش از آن، این حس وجود داشت که اروپای مرکزی باید عمداً از روسیه کمونیستی بازپس گرفته شود. بنابراین، وعده نظم جهانی پس از شوروی در بازگرداندن وحدت فرهنگی اروپا، مترادف با «غرب» نهفته بود.

مشکل استدلال کوندرا، همانطور که مورخ و روزنامهنگار لوکا ایوان یوکیچ در کتاب «اروپای مرکزی: مرگ یک تمدن و حیات یک ایده» روشن میکند، این است که تا سال ۱۹۸۳، هر آنچه که زمانی «اروپای مرکزی» توصیف میکرد، دیگر وجود نداشت. یوکیچ مینویسد، این اصطلاح دیگر استفاده نمیشد، زیرا مکانی که برای توصیف آن ابداع شده بود «به طور کامل توسط دو جنگ جهانی و به همان اندازه سیستمهای تمامیتخواه از بین رفته بود که دیگر به عنوان یک موجودیت سیاسی، فرهنگی یا اجتماعی متمایز وجود نداشت». تولد دوباره آن در زبان سیاسی انقلابهای ۱۹۸۹ در نهایت بیشتر به تثبیت ایده «غرب» مربوط میشد تا مثلاً بازگرداندن وین به عنوان مرکز فرهنگی اروپا.
با این حال، همانطور که ایوان کراستف گفته است، «شبح آزمایش شکستخورده هابسبورگ همچنان ذهن اروپاییان را تسخیر میکند». محبوبیت مجدد نویسندگان هابسبورگ مانند اشتفان تسوایگ و یوزف روث و زیباییشناسی آرت نوو در هتل بزرگ بوداپست اثر وس اندرسن، گواه استقامت فرهنگی آن است. هر چقدر هم که تلاش کنیم، انگار نمیتوانیم نوستالژی خود را برای جهانی که هیچکدام از ما هرگز آن را نشناختهایم، کنار بگذاریم. بنابراین، داستان فروپاشی غمانگیز یک جامعهی لیبرال و جهانوطن، داستانی دربارهی خود ما نیز هست. تنها به همین دلیل، اروپای مرکزی یوکیچ را میتوان به طور مؤثری به عنوان پادزهری قدرتمند برای احساس بحران هویت این قاره خواند.
برای شروع، به ندرت توافق روشنی در مورد وجود یا عدم وجود اروپای مرکزی، یا اگر وجود دارد، کدام کشورها را شامل میشود، وجود داشته است. یوکیچ تنها با ردیابی تاریخ این اصطلاح به چیزی شبیه به یک تعریف کلی میرسد: «از اواخر قرن هجدهم تا پایان جنگ جهانی اول، اروپای مرکزی به عنوان مجموعهای از سیاستها و جوامع متنوع از نظر زبانی و مذهبی قابل شناسایی بود که در نهایت به قدرتهای بزرگ رایش آلمان و اتریش-مجارستان تبدیل شدند.»
با این حال، این مجموعه هرگز ثابت نشد. وقتی اصطلاح «اروپای مرکزی» برای اولین بار در طول جنگهای ناپلئونی مورد استفاده قرار گرفت، به این دلیل بود که انحلال امپراتوری مقدس روم جغرافیای سیاسی و فرهنگی اروپا را به طور اساسی تغییر داد. بین غرب تحت حاکمیت فرانسه و شرق تحت حاکمیت روسیه، تنوع گیجکنندهای از املاک، پادشاهیها، دوکنشینها، شاهزادهنشینها و سایر قلمروهای مستقل (نزدیک به ۲۰۰۰ مورد از آنها) تحت حکومت ارثی هابسبورگهای اتریشی – یا در مورد پروس، هوهنزولرنها – باقی ماند. پس از کنگره وین، بسیاری از حکومتهای امپراتوری به سی و نه ایالت آلمانی و همچنین سرزمینهای هابسبورگ یا هوهنزولرن خارج از کنفدراسیون آلمان کاهش یافت و بدین ترتیب اولین مرزهای ثابت اروپای مرکزی برقرار شد.
این مرزها هرگز برای مدت طولانی یکسان نمیمانند. یوکیچ مینویسد: «مانند بازی صندلیهای بازی، هر سازماندهی مجدد، تعداد ایالتها را کاهش و ایالتهای باقیمانده را تثبیت میکرد.» برای مثال، تحولات انقلابی سال ۱۸۴۸، امپراتور جوان فرانتس جوزف را متقاعد کرد که در سال ۱۸۵۱ اتریش را به عنوان یک واحد واحد اعلام کند. جنگ اتریش-پروس در سال ۱۸۶۶ منجر به انحلال کنفدراسیون آلمان شد، در حالی که سازش اتریش-مجارستان در سال ۱۸۶۷، امپراتوری اتریش را به دو بخش تقسیم کرد. در سال ۱۸۷۱، همه شاهزادههای آلمان در یک امپراتوری واحد آلمان متحد شدند. اگر یک نقشه زنده از اروپای مرکزی همراه با این کتاب باشد، مانند تماشای جهش سلولی به صورت معکوس خواهد بود.
از میان بسیاری از لحظات «چه میشد اگر» اروپای مرکزی، جنگ اتریش-پروس و قطع روابط پس از آن بین اتریش و آلمان، تنها موردی است که همچنان باقی مانده است. یوکیچ مینویسد: «شاید هیچ درگیری در تاریخ اروپا وجود نداشته باشد که اهمیت آن تا این حد با طول آن نسبت معکوس داشته باشد.» این جنگ که کمتر از یک ماه طول کشید، هابسبورگها را به کلی از امور آلمان بیرون راند و سرنوشت آلمان را به پروس و یونکرهای آن گره زد، که مورخان شوونیستی مانند گوستاو درویزن، هاینریش فون ترایچکه و هاینریش فون سیبل از «ماموریت ویژه» آنها حمایت میکردند. «سال بدبختی» عبارتی است که هانس کوهن، مورخ بزرگ ناسیونالیسم آلمانی، به درستی برای توصیف سال ۱۸۶۶ به کار برد.
گرچه آلمانی زبان غالب و در بیشتر موارد زبان رسمی در سراسر اروپای مرکزی بود، اما کل منطقه به اشکال مختلف توسط مجارها، چکها، اسلواکها، اسلوونیها، کرواتها، صربها، لهستانیها، رومانیاییها و اوکراینیها اشغال شده بود. یوکیچ استدلال میکند که با وجود تجزیه شدن به مجموعهای از دولت-ملتها در پی جنگ جهانی اول، «ملیگرایی هرگز تنها نیروی محرکه در تاریخ اروپای مرکزی نبود». «در واقع، مسیر آن از اواخر قرن هجدهم تا اوایل قرن بیستم به سمت شمول هرچه بیشتر مردم در زندگی عمومی به جای حذف آنها بود.»
میزان فلاکت و ویرانی که بین سالهای ۱۹۳۸ تا ۱۹۴۵ در اروپای مرکزی رخ داد، همچنان باورکردنی نیست. یوکیچ در یک متن گیرا، ماکس فریش، رماننویس سوئیسی، را دنبال میکند که در ماه مه ۱۹۴۶ با قدمهای آهسته از میان آوارهای فرانکفورت عبور میکند و «تصور اینکه طبیعت ویرانههای این مرکز قدیمی تمدن اروپای مرکزی را بازپس میگیرد، آسانتر از […] تصور اینکه چگونه میتواند دوباره به آنچه قبلاً بود، تبدیل شود، است.» شهرهایی مانند برلین، درسدن، وروتسواف و بوداپست در ویرانهها قرار داشتند. یوکیچ خاطرنشان میکند: «هولوکاست بیش از آنکه خسارات جبرانناپذیری به بافت شهری هر شهر اروپای مرکزی وارد کند، باعث آسیبهای جبرانناپذیری شد.» در ورشو، از ۱.۲ میلیون نفر ساکن قبل از جنگ، ۸۰۰۰۰۰ نفر جان خود را از دست دادند. لویو بیش از ده درصد از جمعیت قبل از جنگ خود را از دست داد. جمعیت یهودی و آلمانی پراگ و براتیسلاوا تقریباً به طور کامل ناپدید شدند.
نظم سیاسی که از ویرانی و نابودی جنگ جهانی دوم نشأت گرفت، اساساً با آنچه پیش از آن بود، متفاوت بود. اروپای پس از جنگ به مجموعهای ناهمگون از کشورهای همگن ملی تبدیل شد که بر اساس خطوط ایدئولوژیک تقسیم شده بودند: اروپای غربی متعلق به یک نظم لیبرال و سرمایهداری به رهبری ایالات متحده بود، در حالی که اروپای شرقی توسط اتحاد جماهیر شوروی کمونیستی اداره میشد. و همانطور که یوکیچ مشاهده میکند، «هرچه اروپای غربی و شرقی زمان بیشتری را در انزوا در جهانهای جداگانه خود میگذراندند، جوامع آنها بیشتر از هم جدا میشدند، زیرا تحت تأثیر شرایط سیاسی بسیار متفاوت حاکم بر هر نیمه از قاره شکل میگرفتند.»
به همه این دلایل، آنچه در سال ۱۹۸۹ از پشت پرده آهنین پدیدار شد، یک اروپای مرکزی جهانوطن سرکوبشده نبود، بلکه «مجموعهای از دولت-ملتها بود که در تحولات اوایل قرن بیستم که همان جهان اروپای مرکزی را نابود کرده بود، شکل گرفته بودند.» با این حال، در آن زمان، اروپای مرکزی به عنوان یک ایده قدرتمند برای روشنفکران مخالف برای گرد هم آمدن، دوباره متولد شده بود. یوکیچ روایتی قدرتمند از سفر فکری میلان کوندرا از عضویت جوان حزب کمونیست تا نویسندگی «تراژدی اروپای مرکزی» ارائه میدهد. لحظهای تقریباً غیرقابل تحمل و تأثرانگیز در دهه ۱۹۷۰ وجود دارد که فیلیپ راث، با الهام از ملاقاتش با کوندرا در سال ۱۹۷۳، انتشارات پنگوئن را متقاعد میکند تا مجموعهای از آثار ترجمه شده را با عنوان «نویسندگانی از اروپای دیگر» منتشر کند. وقتی کوندرا یادداشت سردبیر را در معرفی «آثار داستانی برجسته و تأثیرگذار نویسندگان اروپای شرقی» میبیند، چنان عصبانی میشود که حتی منتظر نمیماند تا همسرش به او در نوشتن نامهای به راث کمک کند: او با انگلیسی دست و پا چلفتی خود مینویسد: «زمینه منطقهای بسیار بد است،… بیش از حد اشتباه، غیرواقعی». کمی پیش از مرگش در سال ۲۰۲۳، کوندرا اجازه انتشار مقالهاش در سال ۱۹۸۳ با عنوان «غرب ربودهشده: تراژدی اروپای مرکزی» را به صورت کتاب صادر کرد، تصمیمی که آشکارا تحت تأثیر حمله روسیه به اوکراین در سال ۲۰۲۲ بود. از آنجایی که جنگ همچنان به اتحاد و تفرقه در قاره اروپا ادامه میدهد، بحثها در مورد هویت اروپایی همچنان ادامه دارد.
احساس تعلق و وابستگی، فوریت بیشتری پیدا میکنند. اروپا چیست و چه کسانی به آن تعلق دارند؟ از این نظر، میراث اروپای مرکزی همچنان ما را مسحور خود میکند. مشکلی که این میراث نتوانست حل کند، مشکل ما نیز هست.
نویسنده:مورتن هوی جنسن
گروه گزارش
