“آژنگ نیوز”:سفر نخست وزیر محمد مصدق به لاهه در خرداد ماه سال ۱۳۳۱ خورشیدی آغاز شد.در ابتدای سفرهمراهان نخست وزیر پس از رفتن وی به ترتیب قرآن را بوسیده و در حالی که با مستقبلین با حرکت دست خداحافظی می کردند سوار هوا پیما شدند.
قبل از همه دکتر غلامحسین مصدق و بعد مهندس حسیبی دکتر سنجابی دکتر بقائی اللهیار صالح دانشپور دکتر علی آبادی و حسن صدر منشی هیئت بدرون هواپیما رفتند بعد هیئت روزنامه نگاران یعنی مهندس کردبچه سردبیر اطلاعات هفتگی عظیمی سردبیر کیهان نوبخت مدیر سیاست ما وسعید فاطمی از روزنامه باختر امروز از پلکان هواپیما بالا رفته و در صندلیهای خود نشستند و دست آخر سر خلبان هواپیما پس از ملاحظه صورت اسامی مسافرین دستور داد پلکان متحرک را کنار بردند و بانوی مهماندار نیز در هواپیما را بست و چهار پروانه ناگهان بحرکت در آمد و صدای غرش موتورها به آسمان برخاست.

روایت کردبچه سردبیر اطلاعات از این سفرچنین است:کم کم چرخها روی زمین غلطیدند،طیاره چرخی زد و در مقابل باند پرواز قدری توقف کرد بعد بطرف شمال به راه افتاد سه یا چهار دقیقه بعد دو باراز روی زمین پرید وسوی آسمان به پرواز درآمدو همه دستهای خود را به سوی هواپیما حرکت میدادند و در آن لحظه که چند پرستوی کوچک زیر پر تو طلائی رنک آفتاب صبح گاهی معلق میزدند هواپیمای حامل نخست وزیر و همراهان نیز مانند پر ستویی کوچک یک دور به گرد فرودگاه چرخید و بعد غرش کنان در افق شمال غربی تهران از انظار نا پدید شد و باستقبال آینده ای مجهول که پر از اسرار و آرزوست جلو رفت و درشت کوههای بنفش رنک یکباره مخفی گردید.
بر روی آسمان
وقتی هواپیما از مهر آباد حرکت کرد تا مدت چند دقیقه بین حضار سکوت مطلق حکومت مینمود . در حوالی قزوین خانم مهماندار پاکتی را که حاوی مقداری پنبه بود از صندلی ردیف جلو مقابل یک یک مسافرین گرفت تا هر کدام که گوششان در اثر صدای غرش هواپیما ناراحت شده از پنبه استفاده نموده و سوراخ کوشهای خود را بگیرند . هنگامیکه نوبت برداشتن پنبه بدکتر مصدق رسید، بشوخی خطاب بخانم مهماندار گفت : من تازه پنبه را از گوشم بیرون آورده ام چطور شما میخواهید در گوش من پنبه بکنید، نه متشکرم در سفر لاهه همه ما باید پنبه ها را از گوش بیرون آوریم این شوخی همه را بخنده انداخت و پس از آن دو باره سکوت فضای داخل هواپیما را فرا گرفت .

یکساعت بعد خانم مهماندار چای آورد و قریب بیست چای بین حاضرین توزیع و نخست وزیرهم مثل سایرین چای خود را خورد و برای استراحت بتورا بدور خود کشید و چشمانش را روی هم گذاشت. اغلب چرت میزدند ولی اللهیار صالح هم خاطره اولین باری را که با هوا پیما مسافرت کرده بود برای مهندس حسیبی تعریف می کرد.
در نزدیکی های استامبول (ترکیه) ناگهان هواپیما تکان شدیدی خورد و باندازه چهل پنجاه متر پائین افتاد و رنگ از روی همه پرید زیرا تصور کردند که هواپیما در حال سقوط است. اما اندکی بعد بالهای طیاره دوباره حالت اولیه را بخود گرفت و نخست وزیر نیز که در اثر حرکت غیر مترقبه از خواب پریده بود برای بار دیگر چشمانش را روی هم گذاشت .
توقف در فرودگاه استامبول چندان طول نکشید ، بعضی برای چند دقیقه پیاده شدند و بعضی هم روی صندلیهای راحت هواپیما استراحت کردند. چند مخبر روزنامه که از ورود هواپیمای حامل نخست وزیر ایران مطلع شده بودند، بسوی هوا پیما یورش بردند، اما مثل اینکه ناراضی مراجعت کردند زیرا عکسهای مورد دلخواه را نتوانستند تهیه کنند.
رویهمرفته هوای استامبول مطابق آنچه که در فرودگاه دیده میشد بد نبود کمی مطبوع تروخنک تر از هوای تهران بود ولی البته وضع فرودگاه و وسایل و تجهیزات آن با اوضاع مهر آباد خیلی فرق داشت و در اینخصوص کمی هم بین حضار گفتگو بعمل آمد، در آنجا نخست وزیر مدتی از پنجره هواپیما خارج را تماشا کردوبعد یک لیوان آب نوشید و مدتی هم با صالح مذاکره نمود و ورقه ای را که از کیف زرد رنگ خود بیرون کشیده بود با کمک صالح حک و اصلاح کرد و بالاخره هواپیما از اسلامبول براه افتاد در سراسر مدتی که هواپیما بین اسلامبول و فرانکفورت در حرکت بود از کشورهای اروپایی یکی پس از دیگری رد میشدیم ، همه بیدار بودند و مناظر شهرها و کشورها را نماشا میکردند و از خانم میهماندار در خصوص نام و نشان آبادیها توضیح میخواستند و او هم با بشاشت و خنده رولی جوابهای لازم را میداد.
رودخانه دانوب که انسان را بیاد اشتراوس آهنگ ساز معروف می اندازد از آسمان خیلی تماشایی و زیبا بود. علی الخصوص دو طرف آن که با درخت های سبز و خرم جلوه ای بهشتی پیدا نموده و خاطرات شاعرانه را برای انسان تداعی میکرد. تنها کسی که در سراسر خط هوایی اروپا بیشتر از سایرین چرت میزد و استراحت میکرد دکتر مصدق بود و در مقابل تنها کسی که در تمام این مدت ابداً خواب بچشمهایش راه نیافت، حسیبی بود که مدام از خانم مهماندار سئوالات پیچ در پیچ میکرد و از تماشای مناظر زیبای اروپای مرکزی لذت میبرد. پس از مدتی در از راه پیمائی بالاخره به فرانکفورت رسیدیم و از آنجا بسوی لاهه حرکت کردیم.

واقعه جالب توجهی در فرانکفورت اتفاق نیفتاد. فقط در نزدیکی های لاهه، آنجا که دیگر کم کم بمقصود نزدیک میشدیم با توی مهماندار خطاب به اعضای هیئت گفت: یک ربع ساعت دیگر پایتخت هلند خواهیم رسید، اگر میخواهید خود
را آماده کنید. لطفا شروع بفرمائید.
از این ببعد حضار سر و وضع خود را مرتب کردند و دکتر مصدق هم گره کراوات را محکم نمود. شیشه های عینکش را پاک کرد و تا ساعتی که چرخ های هواپیما در فرودگاه لاهه از حرکت باز نایستاده بود، با اللهیار صالح مشغول نجوا و گفتگو بود.
گروه تاریخ
