“آژنگ نیوز”:خاطرات یک سفیرازکاردرسفارتخانه هایی که درکشورهای کمونیست بودند.اولین برخوردمن باکمونیسم بلوک شوروی در عمل در سال ۱۹۷۱ در مغولستان بود.من دانشجویی بودم که در تعطیلات به دیدار پدرم، سفیر بریتانیا در اولان باتور، می‌رفتم. زندگی در سفارت عجیب بود: همیشه باید مراقب حرف زدنتان بودید. سفارت یک خط تلفن داشت، اما کمتر از شش کابل تلفن از ساختمان بیرون می‌آمد – و بدون هیچ دلیل مشخصی، همه آنها از طریق جعبه نگهبانی بیرون هدایت می‌شدند.

تعمیر کاران وزارت امور خارجه بریتانیا به صورت دوره‌ای از لندن برای رفع اشکال به ساختمان می‌آمدند. سپس، در یک رقص آیینی، «تکنسین‌های گرمایشی» از وزارت کشور مغولستان (شهر با یک سیستم گرمایشی متمرکز اداره می‌شد) می‌آمدند و آن را دوباره راه‌اندازی می‌کردند. در یک مورد مشهور، پدرم از این واقعیت به نفع خود استفاده کرد. کیف‌های دیپلماتیک کم‌امنیت اما مهر و موم شده که از طریق مسکو وارد می‌شدند، در مقطعی باز شده بودند – یا توسط روس‌ها یا توسط خود مغول‌ها. پدر اعتراض کرده بود، اما با دیوار آجری روبرو شده بود. بنابراین آن شب، هنگام شام، او به ما اشاره کرد که سکوت کنیم، به صندلی‌اش تکیه داد و یک مونولوگ بلند و واضح را در سقف ایراد کرد. مفهوم سخنان طولانی او این بود که دولت اعلیحضرت نه تنها از آنچه اتفاق افتاده عصبانی بود، بلکه کاملاً خشمگین بود.

در واقع، او همان بعد از ظهر یک تلگراف بسیار محرمانه از لندن دریافت کرده بود که می‌گفت، اگر ظرف ۲۴ساعت عذرخواهی کامل صورت نگیرد، او باید روابط دیپلماتیک را قطع کند، سفارت را جمع کند و به خانه برود. ساعت ۸ صبح روز بعد، فرستاده وزیر امور خارجه با ماشینی جلوی در بود و آماده بود تا او را به وزارتخانه منتقل کند تا عذرخواهی تحقیرآمیزی را که درخواست کرده بود، دریافت کند.

البته، با رعایت اصول دیپلماتیک، شنود شدن عواقب واقعی کمی داشت: اما برای مردم عادی در سراسر جهان کمونیست، احتمال وجود میکروفون در دیوارها یک ترس روزانه بود. از این رو، این حس که همیشه، حتی در آپارتمان‌های مخالفان، صحبت کردن آزادانه کاملاً امن نیست، وجود داشت. شاید برای شما – یک توریست در ظلم و ستم دیگران – اشکالی نداشته باشد.

بنابراین، چه من در ورشو کار می‌کردم، چه بوداپست یا مسکو، نیاز به پیاده‌روی، یا انجام مصاحبه در ماشین، بود. حتی در آن صورت، همیشه این سوال که آیا امنیت مصاحبه‌شوندگانم یا حتی جان آنها را به خطر می‌اندازم یا نه. این شوخی‌ها همگی بخشی از دوگانگی زندگی تحت رژیم‌های تمامیت‌خواه یا اقتدارگرا بودند، و این دوگانگی در همه جا وجود داشت؛ همیشه آن حس روی زمین و زیر زمین وجود داشت، که توسط آنچه مردم واقعاً فکر می‌کردند اما به ندرت می‌توانستند با صدای بلند بگویند، از هم جدا می‌شد.

مغلوستان - پایگاه اطلاع رسانی آژنگ

من و پدرم عصرهای طولانی تابستان در مغولستان، کشوری که دین ممنوع بود، به ماهیگیری می‌رفتیم، به جز یک صومعه (دارای مجوز و تحت نظارت دقیق) در اولان باتور. در طبیعت وحشی، پس از رانندگی‌های طولانی در استپ‌ها، کیلومترها دورتر از نزدیکترین شهر، همیشه آنها را پیدا می‌کردیم: پرچم‌های دعا، بسته شده به شاخه‌ها، که بر فراز چشمه‌ها و جویبارها، در ادای احترام به خدایان و ارواح جنگل و آب، در اهتزاز بودند.

ما هرگز ندیدیم کسی آنجا را ترک کند یا در آنجا نماز بخواند، اما نیم قرن پس از «حذف» این مذهب (که ارتباط نزدیکی با بودیسم تبتی دارد)، مقاومت همچنان باقی ماند. اینگونه بود که به طرق مختلف، در تمام کشورهای اقماری شوروی – همیشه مقاومت خاموش و شوخی‌ها – اتفاق می‌افتاد، و به همین دلیل است که وقتی دیوار فرو ریخت، کل سیستم فرو ریخت: نظریه دومینو که آمریکایی‌ها در ویتنام از آن می‌ترسیدند، در واقع برعکس عمل کرد، بنابراین دومینوها تا مسکو سقوط کردند. دیگر هیچ اراده‌ای برای ادامه تظاهر وجود نداشت.

آیا اگر اجازه دهیم آنچه اتفاق افتاده در خاطره‌ها محو شود، خطری وجود دارد که دوباره برگردد؟ به نظر می‌رسد در بسیاری از کشورهای تحت الحمایه سابق اروپای شرقی بسیار بعید است: آنها اکثراً یا در حال حاضر در اتحادیه اروپا هستند یا در حال ورود به آن هستند، و حتی بحران مالی جهانی نیز تأثیر چندانی در احیای احزاب کمونیست سرد نداشته است. در مورد روسیه، عادات تمامیت‌خواهی قطعاً به شدت از بین رفته است: یک نظرسنجی اخیراً نشان داد که استالین هنوز سومین چهره تاریخی محبوب تمام دوران است و دولت مدودف/پوتین مشغول تلاش برای جلوگیری از “لکه‌دار کردن” یاد او یا نوشتن بیش از حد در مورد گولاگ‌ها توسط مردم بوده است.

اما حتی در روسیه، خود مارکسیسم-لنینیسم – توزیع مجدد دارایی و ابزار تولید، که همیشه توسط نقش مرکزی حزب هدایت می‌شود – احتمالاً برای همیشه از بین رفته است. تنها چیزی که باقی مانده خاطرات است – و جوک‌ها، تاریک و تند مانند نان.

برژنف در حال رانندگی در حومه شهر است که لیموزینش با یک خوک برخورد می‌کند. جمعیتی خشمگین از نزدیکترین روستا نزدیک می‌شوند. او راننده را می‌فرستد تا آنها را آرام کند. او که پشت پنجره‌های تاریک پنهان شده است، می‌بیند که راننده به جمعیت نزدیک می‌شود و شروع به صحبت می‌کند. ناگهان آنها شروع به تشویق می‌کنند و او را به نشانه پیروزی تا شانه بالا می‌برند. او دوباره سوار ماشین می‌شود و آنها دور می‌شوند. برژنف، شگفت‌زده، می‌پرسد: «چطور این کار را کردی؟» راننده می‌گوید: «نمی‌دانم.» من فقط گفتم: «من راننده برژنف هستم: من خوک را کشتم.»

«اینجا در اتحاد جماهیر شوروی، ما یک اقتصاد ساختگی داریم. ما وانمود می‌کنیم که کار می‌کنیم و آنها وانمود می‌کنند که به ما پول می‌دهند.» و در نهایت، آن اقتصادی که با نگاهی به وقایع سال ۱۹۸۹، می‌توانید آن را به عنوان یک پیشگویی تفسیر کنید: «سرمایه‌داری در لبه پرتگاه تلوتلو می‌خورد. به زودی کمونیسم از آن پیشی خواهد گرفت.»

نویسنده:مارک کولوین

گروه گزارش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *