“آژنگ نیوز”: رنج مقدس: چگونه دین قرون وسطایی در پزشکی دخالت کرد و آن را شکل داد در واقع دین قرون وسطایی صرفاً پزشکی را متوقف نکرد. بلکه معنای شفا را شکل داد، مراقبت، آسایش و نیکوکاری ارائه داد و در عین حال اغلب درمان را از بدن به سمت روح هدایت کرد.
بستر بیماری قرون وسطایی به ندرت صحنهای صرفاً پزشکی بود.در اطراف فرد بیمار نه تنها پزشکان، جراحان، داروسازان، ماماها و اعضای خانواده، بلکه کاهنان، راهبان، یادگارها، دعاها، نذورات، طلسمها، محاسبات نجومی و ترس از وضعیت روح نیز جمع میشدند.بیماری متعلق به بدن بود، اما به خدا، کیهان، خانواده، کلیسا و تاریخچه اخلاقی بیمار نیز تعلق داشت.تب را میتوان به عنوان عدم تعادل اخترشناسی، هوای فاسد، عذاب الهی، نفوذ سیارات، حمله شیطانی یا ضعف عادی جسم افتاده تعبیر کرد.

یک زخم ممکن است نیاز به شستشو، بخیه، مرهم و بانداژ داشته باشد، اما ممکن است نیاز به اعتراف، توبه و آمادگی برای مرگ نیز داشته باشد.پزشکی قرون وسطایی در جهانی عمل میکرد که درمان و رستگاری مقولههای جداگانهای نبودند.بدن را میتوان درمان کرد، اما روح را باید در نظر گرفت. دین قرون وسطایی صرفاً به شیوهای خام یا جهانی مانع پزشکی نمیشد.این امر میتوانست یک تاریخ پیچیده را مسطح کند و دنیای متراکم قرون وسطایی را به یک جدال مدرن تبدیل کند.صومعههای مسیحی متون پزشکی را حفظ میکردند، باغهای دارویی را پرورش میدادند، از بیماران مراقبت میکردند و به ایجاد سیستمهای بیمارستانی کمک میکردند.اسقفها، راهبان بزرگ، راهبهها، انجمنهای برادری و حامیان خیریه اغلب مراقبت از افراد آسیبپذیر را یک وظیفه مذهبی میدانستند، نه یک خدمت سکولار.
پزشکان و حامیان آنها مؤسسات بزرگ یادگیری و درمان را ایجاد کردند، در حالی که پزشکان یهودی در بسیاری از دربارها و شهرها به عنوان شفادهندگان محترم در مرزهای زبانی، مذهبی و سیاسی فعالیت میکردند.سنتهای مذهبی میتوانستند خیریه، نظم و انضباط، یادگیری، بهداشت، تنظیم رژیم غذایی، پرستاری و مراقبت از افرادی را که در غیر این صورت ممکن بود رها شوند، تشویق کنند.آنها همچنین میتوانستند به بیماران زبانی برای ترس، درد، استقامت و مرگ بدهند.با این حال، دین همچنین آنچه را که به عنوان درمان مشروع محسوب میشد، چه توضیحاتی قانعکننده به نظر میرسید و کدام مراجع میتوانستند مورد سوال قرار گیرند، شکل میداد.
هنگامی که بیماری در درجه اول به عنوان گناه، آزمایش، مجازات، اختلال شیطانی، هشدار الهی یا اختلال کیهانی درک میشد، درمان میتوانست از مداخله فیزیکی دور شود و به سمت دعا، توبه، زیارت، یادگارها، طلسمها، طالع بینی یا استعفا روی آورد.همان فرهنگ مذهبی که بیماران را تغذیه میکرد، میتوانست به آنها بیاموزد که بهبودی جسمی از آمادگی روحی اهمیت کمتری دارد؛همان نهادی که کتابهای پزشکی را حفظ میکرد، میتوانست مراجع موروثی را نیز با احترام بیش از حد حفظ کند؛همان آیینهایی که بیماران را تسلی میداد، میتوانست توجه را از عللی که ممکن بود مستقیماً مشاهده، آزمایش یا درمان شوند، منحرف کند.
مسئله اصلی این نیست که آیا مردم قرون وسطی «طب واقعی» داشتند یا «خرافات صرف».آنها هر دو را، اغلب همزمان، داشتند و همیشه مرزی را که خوانندگان مدرن تعیین میکنند، مشخص نمیکردند.یک بیمار ممکن است با پزشک مشورت کند، به یک کشیش اعتراف کند، طلسم کتبی بپوشد، از روزهای نحس برای حجامت اجتناب کند، به زیارت یک قدیس برود، یک داروی گیاهی بنوشد و از بستگان بخواهد که پس از مرگ دعا کنند.این اقدامات لزوماً در تخیل قرون وسطایی متناقض نبودند.آنها یک دنیای درمانی واحد را تشکیل میدادند که در آن طبیعت، فیض، ماده، روح و مرجعیت با هم همپوشانی داشتند.اما این همپوشانی عواقبی داشت.میتوانست وحشتزدهها را تسلی دهد و از رهاشدگان مراقبت کند، اما میتوانست نظریههای موروثی را از اصلاح محافظت کند، رنج را از نظر اخلاقی مشکوک کند و بیماران یا جوامع را به جستجوی معنای معنوی سوق دهد، جایی که تحقیقات فیزیکی ممکن است اهمیت بیشتری داشته باشد.
تاریخ پزشکی مذهبی قرون وسطی، تاریخ تغییر مسیر است.دین همیشه درمان را ممنوع نمیکرد؛بلکه اغلب، درمان را به سمت رستگاری، تفسیر اخلاقی، حفاظت آیینی، نظم کیهانی و سنت معتبر هدایت میکرد.دین به بدن بیمار معنا میداد و آن معنا میتوانست مهربان باشد.اما معنا همچنین میتوانست جایگزینی برای تحقیق باشد.بستر بیماری قرون وسطی جایی بود که مراقبت و محدودیت با هم تلاقی میکردند: جایی که فرد مبتلا میتوانست غذا، سرپناه، دعا و مهربانی دریافت کند، اما همچنان به او گفته میشد که عمیقترین درمان در ورای بدن نهفته است.برای درک پزشکی قرون وسطی، باید از آنجا شروع کنیم، بین درمان و یادگار، بین رژیم پزشک و آمرزش کشیش، بین امید به بهبودی بدن و آمادگی روح.
در غرب مسیحی، بیماری اغلب از طریق زبان گناه و اصلاح تفسیر میشد.الگوهای کتاب مقدس قدرتمند بودند: طاعون میتوانست از نافرمانی پیروی کند، جذام میتوانست نماد ناپاکی باشد، نابینایی میتوانست به صحنهای برای وحی تبدیل شود و رنج جسمی میتوانست از طریق مصائب مسیح قابل درک باشد.این بدان معنا نبود که هر فرد بیمار به طور خودکار به خاطر یک جرم خاص سرزنش شود.متکلمان قرون وسطی میدانستند که صالحان میتوانند رنج ببرند و بیماری ممکن است یک آزمایش باشد نه یک مجازات.با این حال، تفسیر اخلاقی بیماری همچنان قوی بود.بیماری، بررسی وجدان را فرا میخواند.فرد مبتلا تشویق میشد که اعتراف کند، توبه کند، جبران کند، صدقه بدهد، با دشمنان آشتی کند و برای مرگ آماده شود.اصرار شورای چهارم لاتران مبنی بر اینکه بیمار ابتدا باید قبل از پزشکان جسم، با پزشکان روح تماس بگیرد، این سلسله مراتب را با وضوح غیرمعمولی بیان میکرد.
پزشکی ممنوع نبود، اما مراقبت از بدن در معرض خطر معنوی قرار میگرفت.یک بدن بهبود یافته ارزشمند بود؛یک روح نفرین شده فاجعهبار بود. این ساختار اخلاقی میتوانست درمان را عمیقاً تغییر مسیر دهد.اگر بیماری نشانهای از جانب خدا بود، پس واکنش مناسب ممکن بود مداخله تهاجمیتر نباشد، بلکه تسلیم، دعا، توبه و اصلاح باشد.میتوان از فردی که از درد مزمن، بدشکلی، ناباروری، جنون یا بیماری پوستی قابل مشاهده رنج میبرد، خواست که بپرسد رنج به چه معناست، نه اینکه چه مکانیسم بدنی باعث آن شده است.این صرفاً جهل نبود.
این یک انسانشناسی مذهبی منسجم بود که در آن رنج هدف داشت.درد میتوانست مجازات کند، پاک کند، آموزش دهد، فروتن کند یا تقدیس کند.فرد بیمار میتوانست به جای مقاومت، به صبر فراخوانده شود.زبان تطهیر این امر را به ویژه قدرتمند میکرد، زیرا رنج را میتوان به عنوان آتشی تصور کرد که گناه را قبل از مرگ میسوزاند.از این نظر، بیماری صرفاً یک دشمن نبود.میتوانست به رحمتی سخت، به مصیبتی جسمانی تبدیل شود که روح را برای داوری آماده میکرد.این مستلزم رد دارو نبود، اما میتوانست جایگاه دارو را در ترتیب فوریت تغییر دهد.
مرهم، پاکسازی، رژیم غذایی یا حجامت ممکن است مفید باشند، اما هیچکدام نمیتوانستند با خطرات ابدی اعتراف، آمرزش، توبه و آشتی رقابت کنند.بدن بیمار ممکن بود بهبود یابد و همچنان روح را در معرض خطر قرار دهد؛بدن بیمار ممکن بود بمیرد و همچنان نجات یابد.این سلسله مراتب در مسیحیت قرون وسطی کاملاً منطقی بود، اما همچنین به این معنی بود که درمان فیزیکی میتوانست در همان لحظهای که توجه مستقیم به بدن بیشترین نیاز را داشت، در درجه دوم اهمیت قرار گیرد.بیماری قبل از اینکه به مشکلی برای انزوا، آزمایش و اصلاح تبدیل شود، به فراخوانی برای اصلاح معنوی تبدیل میشد.

خطبهها و ادبیات عبادی اغلب بدنهایی را ستایش میکردند که درد را با اطاعت به جای شورش تحمل میکردند. این میتوانست تسلی واقعی فراهم کند. به دردی که دارو نمیتوانست تسکین دهد، معنا میبخشید و مانع از بیمعنی به نظر رسیدن رنج میشد. با این حال، صبر نیز میتوانست به یک انتظار مذهبی تبدیل شود که بر بیمار تحمیل میشد. بیماری که بیش از حد شکایت میکرد، به عدالت خدا شک میکرد، از تفسیر توبهآمیز امتناع میورزید، یا با اشتیاق بیش از حد به دنبال درمانهای دنیوی بود، ممکن بود از نظر روحی مختل قضاوت شود. مرز بین تحمل مقدس و غفلت پزشکی میتوانست نازک شود. در حالی که پزشکی مدرن اغلب درد را به عنوان چیزی که باید کاهش یابد، درمان میکند، فرهنگ مذهبی قرون وسطی میتوانست درد را به عنوان چیزی که باید تفسیر، تحمل و گاهی حتی ارزشگذاری شود، درمان کند.
نوشتهی متیو ای. مکینتاش
مورخ عمومی
گروه گزارش
