“آژنگ نیوز”: معلم مکتبی متصدی امور مکتبخانه های قدیم بود. او علاوه بر تدریس نقش ناظم و مدیر را هم بر عهده داشت.یکی از ویژگیهای مکتب یعنی محل تدریس قدیم خشونتی بود که ملای مکتب بکار میبرد. این خشونت به تدریج منتهی به آن گشت که متعلمین هم بر علیه معلم خشونت بکار می بردند!در روایت اول می خوانیم:
قبل از ظهر، دو زنگ بیشتر درس نبود. بمنزل برگشته در خدمت دوکتور بتشکر از کاری بودن اهل تبریز در هر کار شکرگذار شدیم. به مکتبهای همه جا قلم نومیدی کشیدیم جز تبریز که اگر یک نقص نمیداشت، هیچ نقصانی نداشت و تمام ممُحَسّنات مکتبهای غیر تبریز همان داشتن رأفت و عاطفه فیما بین معلمین و متعلمین است.
اگر معلمین تبریز قدری از آن دقتهای دقیقه در شاگردان منصرف میشدند و آن درجه صحت در پرداخت وظایف نمیکردند و بر عاطفه میافزودند، شاید که باین قدرها محتاج بوچوب زدن نمیگشتند.

ممتحن الدوله
کار انزجار فیمابین معلمین و متعلمین بجائی میرسید که شاگردان، دست بهم شده کوزهٔ باروت در سکّویِ نشیمنِ معلم خاک کرده و فتیله به بیرون کشیده در روز شنبه که روز تحویل گرفتن وظایف هفتهگیست و روز غم شاگردان است، در وقتیکه فرّاشانِ مکتب، دستهٔ مقصرین را یکصف ایستانده و یکایک بزیر فلکه آورده، باجرای امر معلم که سیصد یا چهارصد چوب است و بسیار کم کمتر از صد چوبست، میپردازند، چوبخوردهها در غش، چوبنخوردهها دامنها پُر از اشک، یک وقت صدای باروت بلند شده معلم را با تخت نشیمنش بسقف کوبانده، سر و صورت خونین در گوشهئی منغشیاً افتاده است. شاگردان اسبابهایشان را برداشته، فرار و سه چهار روز که تعطیل و ایام نشاط شاگردان است، امرار وقت میکنند.
چند مکتب معروف بود که سالی دو سه مرتبه شاگردان اجماع کرده، معلم را زیر چوب منکوب میکردند. طریقهٔ توطئهشان چنین میشده که چون شاگردیرا امر بفلک میداده مقصّر تمکین بفرّاشان نکرده بر زیر فلکه نمیرود. خود معلم چوب برداشته از سکّویش پایین آمده که کمک بفرّاشان بکند، یکباره فرّاشان و مقصر و دیگران بر معلم شوریده، هر یک عضوش در دست ده شاگرد مانده بزور پایش را بفلکه و فریادش را بفلک میرساندهاند.
بخاطر دارم که یکی از معلمین، هیکل قوی داشته ناچار یکی از شاگردان قوی فریاد میکند که مرا بزنید ومعلم را نزنید. این بگفته و خود را در روی معلم انداخته نگذاشته که دست و پائی بزند تا شاگردان حسب الکیف کوبیدهاند.
این روایت مربوط به میرزا حسن رشدیه تبریزی بود. در روایت دوم ماجرای انفجار محل نشستن معلم مکتب؛در خاطرات ممتحن الدوله به صورت دقیق شرح داده شده است.
فردای آنروز که جمعه نزدیک عید و نهم ربیعالمولود بود در کوچه اسباب آتشبازی میفروختند. با پولهای جوف جوراب مقداری باروت و چند ذرع فیتیله باروتی ابتیاع داشته و صبح شنبه یک ساعت قبل از ورود آخوند به مکتب حاضر شده گودالی در زیر تشک آخوند جابهجا نموده فتیله باروتی را به باروت وصل نمود و چون آخوند در نزدیکی پنجره جلوس مینمود و بنده در مقابل ایشان متصل به پنجره رو به حیاط مینشستم سرفتیله را از خارج اتاق در پهلوی خود جای دادم و بعد در گوشهای نشسته مشغول حاضر کردن دروس خود گشتم. جناب ملای مکتبی ورود نمود چون مرا مشغول دید بدین عبارت مترنم گشت: «آقای میرزا مهدی خان تا نباشد چوب تر -فرمان نبرد گاو و خر!
ببین اگر چوب نمیخوردی بجای گنجشگبازی تهیهٔ دروس خود نمینمودی!»
در جواب عرض شد: «بلی جناب حاجی معلم حق با جنابعالی است و در دلم گفتم پدرت را دقیقه دیگر خواهم سوزانید.»
بعد جناب معلم مشغول خاراندن بدن و گرفتن جانوران پیراهن گشته و به من امر تهیه قلیان فرمود.
آقازاده از اندرون بیرون آمدند. للهها پیدا شدند ومعلم مشغول دروس آقازاده گردید بنده هنگام چاق کردن قلیان، آتش در پنجرۀ جنب جلوس خود انداخته همینکه جناب ملای مکتب سرگرم کار خود بود آتش را به فتیله گذاردم. جناب معلم با تشک به سقف اتاق خورده سرازیر گردید. دستش شکست. هیاهو بلند شد. به عرض حضرت وزیر رسید امر گردید که ما هر دو تنبیه شویم. آقازاده به چند کف دستی معاف گردید و پاهای بنده باز به فلک رفت و کینهٔ معلم مکتب در قلوب ما رو به ازدیاد نهاد.
گروه تاریخ
